قهرمان ميرزا عين السلطنه

4949

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

كردند . قرب سى هزار تومان اسباب آبدارخانهء مرا از طلا و نقره و ساير مخلفات بردند . حبس كردند . بعد ما را صاحب‌منصبان قزاق ايرانى شبانه فرار دادند . من گفتم شما مىگوئيد تأمين‌نامه داشتم . گفت سالداتها اعتنا نكردند . گفتند ما به حرف كسى نيستيم . من تنها پياده لخت از سمت شهريار فرارا رودبار آمدم خدمت آقاى امير . خيلى مرحمت فرمودند همه‌چيز التفات كردند . من در باب اين آدم شك زده بودم ، اما او كاغذى از بغل خود بيرون آورد به من داد كه امير اسعد به اكرم الملك نوشته بود « جناب مستطاب اجل آقاى شجاع الملك نزد من بودند حال از راه تنكابون خيال رفتن به دولت‌سراى خود را دارند . نهايت احترامات را منظور داشته . اگر كشتى مىشود با كشتى و الا با مال او را تا هرجا ميل دارد همراهى كنيد » . من امير اسعد را آدم زرنگى مىدانستم گفتم البته او درست شناخته . بعد خودم خواستم امتحانى كنم گفتم شما حاج عز الممالك را در آنجا ديديد ، مىشناسيد . گفت حاج عز الممالك شب‌وروز باهم بوديم ، پسر حاج فخر الملك ، در حقيقت كسى كه در ميان مهاجرين بىطمع و كاركن و وطن‌خواه بود ايشان بودند و شاهزاده سليمان ميرزا . مابقى همه پولكى ، همه تنبل . چاى دوم و چپق سيم صرف شد . گفت امير به ميرزا على اكبر كدخداى گرمارود نوشته‌اند مرا زودتر روانه كند . چون من با قاطر امير آمده‌ام و قاطرها بايد برگردد . چون ده مال شماست چيزى هم حضرت و الا مرقوم داريد من خيلى زود بايد بروم . من هرچه كردم آقاى امير چيزى براى امير معزز بنويسند او مرا صدمه نزند ، آزار نكند راضى نشد و فرمودند اگر شده به روى در طويلهء او بست بنشينيد بهتر است . بعد گفت چون امير داخل اين كارها نشده و خوش ندارد من خيلى واهمه دارم مرا مرخص كنيد بروم . فقط به زيارت شما آمدم . انشاء اللّه اگر آن سمتها گذار شما شد ما را ياد كنيد . من از خدا خواستم برود . زود برخاسته چيزى به ميرزا على اكبر نوشتم و دادم دست او و رفت . ديگر من هم ابدا دعوت شب نكردم . زيرا شخص نكره‌اى به نظر من آمد . او رفت و من به فكر فرورفتم . اولا از لهجهء او كه هيچ شباهت به اهالى خراسان نداشت ، دوم از حكومت كردستان او ، سيم آن همه ناله از ندارى و بعد سى هزار تومان غارت اسباب آبدارخانهء او در قم . به‌هرحال گفتم متأذى كه نشدم ، دو فنجان چاى هم قابل نيست . هركه بود بوده باشد . باز رفتم گردش ديدم خودش سوار قاطرى و قاطر ديگر را دو تركه سوار از عقب او مىروند .