قهرمان ميرزا عين السلطنه
4948
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
ميزبانى آدم غريب تازه كردم . صداى پا در حياط بلند شد . من از پشت شيشه تماشا كردم ديدم يك آدم تنهمندى ، چكمه به پا ، عبا به دوش ، اما يك كلاه نمدى زرد رنگى مثل كلاههاى نمد اجزاء حكومتى قزوين يعنى اكراد مأمورين خارج حكومتى در سرو مىآيد . تقى خان هم باادب تمام پشتسر او و او به تقى مىگويد كجا بايد رفت و تقى با دست اما باادب تمام اطاق را نشان داد . با يك سرفهء خشنى آقاى شجاع الملك پا به داخل اطاق گذاشت . سلامى كرد و دست داد . هردو روى صندلى نشستيم . من خوشآمد [ گفتم ] و احوالپرسى كردم . بعد نظرى به قيافه و تركيب او و كلاه او [ كردم ] خيلى به نظر غريب آمد . صورت بزرگى داشت اما بدتركيب . گونهها بيرون آمده ، دستهايش خشن و خيلىخيلى بد . فورا ديدم يكى از نوكرها چيزى به دست محمّد على خان داد و او آورد روى ميز جلوى آقا گذاشت كه آن چپق و كيسهء توتون سبزى بود با ريسمان درازى كه به گردن كيسه بسته شده بود . شجاع الملك فورا مشغول كشيدن چپق شد و آهى كشيده گفت بنده جزو مهاجرين بودم اما افسوس كه هم مچ خودمان را باز كرديم هم دولت و ملت خودمان را رسوا و بدنام كرديم . بنده همشيرهزادهء سركار امير معزز پسر شجاع الدولهء مرحوم قوچانى هستم . پدر من حاجى فرهاد خان است . اما پدر من شخصى نبود با اسم و رسم . آنچه پيدا كرده از دولت سر مرحوم شجاع الدوله است . بعد هم دختر بزرگ خودش را به او داد . من گفتم مهاجرين اغلب اهل طهران بودند ، شما به چه مناسبت از قوچان رفتيد . گفت خير من براى منازعهء ملكى طهران آمده بودم . هفتاد هشتاد نفر نوكر شخصى داشتم . آقايان كه اين جمعيت فدائى مرا ديدند به هر شكل بود مرا همراه بردند و بيشتر باعث رفتن من حاجى محمّد تقى شاهرودى شد ، او را مىشناسيد . گفتم البته . چاى آوردند . شجاع الملك قوطى بيرون آورده يك حب درشت ترياك به دهان انداخت ، چاى را سر كشيد ، چپق را آتش زده باز آهى كشيده گفت بسيار بد كارى شد . همسايه دانست كه ما هيچكاره هستيم . بله كار من به سختى كشيد . آدم زياد ، خرج زياد باز دو سه تا ملك خودم را نزد حاجى گرو گذاشتم و چندى خرج كردم . من گفتم حاجى از كجا پول آورد . گفت او را مىشناختند قرض دادند . گفتم من شنيدم آلمانها پول خوب مىدادند . گفت بله آنها كه بايد بگيرند گرفتند ، اندوخته هم كردند . اما من نه . بله بعد مرا حاكم كردستان كردند ( من اينجا فكرى شدم زيرا يقين داشتم اول حاجى فخر الملك حاكم بود ، بعد هم مشير السلطان را عثمانيها حكومت دادند ) . خوب بود باز مخارجم گذشت . كارم خيلى خراب شده بود . پكى به چپق زده دود آن را به هوا داد . باز گفت روسها آمدند آنطورها شد كه مىدانيد . من تأميننامه گرفته با سردار مقتدر آمديم قم . آنجا سالداتها ما را لخت