قهرمان ميرزا عين السلطنه
4947
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
كه آنوقت سفير ايران بود و سر هاردينگ بود . فريب دادن معتضد الممالك حكايتى من دارم كه اولش اهميت و خنده نداشت بعد خندهدار شد كه بايد نوشت . در سنوات قبل كه ما طهران و عليمردان خان معتضد الممالك نايب الحكومهء الموت بود يك كسى با دو نفر نوكر اينجا آمده بود و خودش را شعاع السلطنه معرفى نموده بود . مبلغى عليمردان خان خرج او كرده تعظيمها ، تعارفها ، بالاخره پولى هم به او داده بود و با مالهاى خودش بهسمت تنكابون فرستاده بود . آن طرار هم يك حواله به خط شبيه فرنگى به قول ما « خرچنگقورباغه » نوشته به پسر معتضد داده بود و زبانى گفته بود حوالهء دويست تومان است در سراى امير حجرهء دست چپ يك حاجى را هم اسم برده بود كه اين حواله را معتضد الممالك با شرح تشريففرمائى حضرت شعاع السلطنه فرار از جور و ظلم اتابك و قهر از مظفر الدين شاه و گريههاى شب او در حال مستى و نالهها از دست پدر تاجدار خود به طهران فرستاده . ما به زودى مسئله را درك كرديم كه عليمردان خان فريب خورده . حال حواله هم معلوم بود . حضرت و الا شرحى تغير و بد و نصايح در جواب نوشته حواله را هم كه در عوض قسط الموت فرستاده بود مراجعت داديم . اين مقدمه براى اين بود كه من هميشه اين مسئله را در مدنظرم داشتم كه مبادا من هم مثل معتضد فريب طرارى را بخورم به شكل ديگر . شجاع الملك از مهاجرين عصر آن روزى كه سالار مفخم از قلعه رفت من خواستم معمولا به گردش پيادهء خودم بروم ، يك نفر از نوكرها گفت آقاى شجاع الملك خواهرزادهء امير معزز قوچانى از مهاجرين مىخواهند خدمت برسند . من پيش خود گفتم مهمانى نرفته باز يكى ديگر ، آن هم آدمنشناس قوچانى مهاجر مجاهد . باز جويا شدم كى ؟ همان « فراز » را تكرار كرد . گفتم تشريف بياورد . گفت نوكرش آمده اجازه مىخواهد خودش پائين است . من فورا به جلوخان قلعه رفته ديدم شخصى با سردارى سفيد ايستاده . گفتند نوكر آقاى شجاع الملك است . من بناى سؤالات را گذاشتم . گفت من هم تازه نزد او آمدهام ، خدمت امير اسعد بود از اينجا گذشت ، بنابر سفارش امير مىخواهد خدمت برسد . من حالا خيال مىكنم اين آدم با جمعيتى از سوار و غيره هست . در ضمن فكر جو و علوفه هستم . گفتم كجا هستند . گفت پائين قلعه . من رفتم توى اطاق گفتم برو بگو بيايد . محمّد على خواست از اطاق خارج شود گفتم بايست نرو و خودم را حاضر براى يك ملاقات و