قهرمان ميرزا عين السلطنه
4919
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
روغن به شهر دادم ، كشك و پنير و گردو هم از اينجا . آن سى تومان امير اسعد را هم از من گرفت ظهر رفت . امروز به من كاغذى نوشته كه كار شما كه گذشت ديگر به آدم اعتنائى نداريد . مرا مثل آخوندهاى كركبود توى دهات ويلان و سرگردان مال كرديد و حال آنكه ممكن بود مرا با مالهاى خودتان بفرستيد ، چه و چه مهملات زياد . وضع غله هوا مثل سنهء گذشته خشكى مىكند و اگر خداى نخواسته امتداد پيدا كند سال ديگر قحطى مىشود . غلات روزبهروز بالا مىرود اما نه در اينجا و رودبار . مردم به توهم و به همان خيال گرانى همه تنكابون رفتند . آنچه هم توقف كردهاند به همان چه داشتند و آنچه برنج و ارزن توانستند بياورند قناعت مىكنند . چنانچه از اين مقدار قليل غلهء من كه سال گذشته و سنوات ماضيه تا اين فصل دو ثلث آن به فروش رفته بود امسال يك ثلث فروش رفته و دو ثلث باقى است . سال قبل تا اين فصل تمسكات غلهء فروش من كه حد اعلاى آن يك خروار و اسفل آن ده من و بيست من بود به دويست رسيده بود . امسال نمرهء آن به شصت رسيده است . فروش غله يك زحمت و ضرر كلى هم به خواست خداوند از من دفع شد و آن اين بود هنگامى كه منتظم الملك و مير هادى قلعه آمده بودند صحبت از غله و گرانى آن مىشد مير هادى مىگفت امسال دهات اجارهء ما فقط پانصد خروار غله داده است . اگرچه قيمت بالاست ولى چون سال آخر اجارهء ماست اگر كسى در سى تومان بخرد تمام را مىفروشم كه خودم را آسوده كرده بروم . منتظم الملك باكمال تهور حاضر براى خريد شد . من هم به طمع افتاده گفتم يك سهم هم من شريك مىشوم . قرار شد برود رودبار با ساير شركا كه شاهزاده بشارت السلطنه و ثقة الاسلام برادرش باشد گفتگو را تمام كرده گندم را بدهد تمسك بگيرد . يك قسط تابستان ، قسط ديگر پائيز وجه او پرداخته شود . رفتند . مير هادى به شهر رفت طول كشيد . من همچو تصور مىكردم در مدت خيلى قليلى همه آن مقدار فروش مىرود . كمكم رجوع به حساب خودم و ترتيب مشتريها كه كردم ديدم خير امسال همين غلهء جزئى خود من هم فروش نمىرود ، چه رسد به مال رودبار . اين بود پس از بيست و پنج روز كاغذى به وزير نوشتم كه ترتيب الموت اين است . من كه حاضر براى معامله نيستم ، شما در كار خود مختاريد . جواب به من نوشت خير آقا مير هادى مىگويد در شهر گندم پنجاه تومان است و سى تومان هم مشكل راضى شود . فورا جواب نوشتم