قهرمان ميرزا عين السلطنه

4182

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

خنديده بود و اين مسئله اسباب اين شد كه قزاقها را مرخص كرده از تقصير آنها گذشت . شوشكه را غلاف كرده به‌جاى خود استراحت كردند . من هم براى اين كه سرقت توت سياه نكنند مقدارى انگور ، هندوانه ، گلابى براى آنها فرستادم . هورا كشيده خوردند . چند دانه از اعلانها را كه از قلعه آورده بودند به دهات اين سمت پراكنده نمودم كه مردم از ترس و هراس راحت بشوند . فرار شكوه نظام چهار ساعت به غروب مانده سوار شديم . ابو القاسم و حسنقلى را با كماندان تركان فرستادم از آنجا بروند فيشان . من خودم با سايرين و پنج قزاق به‌سمت قلعه روانه شديم . به كماندان و نوكرها خيلى سفارش كردم مبادا باعث تشويش كسى بشوند ، فقط شكوه نظام و سيد قوام و پسرهاى سيد بزرگ را دستگير كرده بياورند كه اقبال با شكوه نظام يارى كرده بود . خبر شده بود و به‌سمت طالقان فرارى شده بود . اما از حق نبايد گذشت من خودم باعث اين فرار شدم و آن مسامحه و تعلل من كار را صورت داد . خوب هم شد . هوا گرم بود مگس در كنار شاليزارها فراوان . من تند مىآمدم . اسمعيل با قزاقها انسى گرفته بود و زود زود سيگارد به آنها تعارف مىكرد . يك نفر از آنها باز جزئى تركى مىدانست . ما گمان مىكرديم اينها خسته مىشوند اما خير ورزش كرده و كار آزموده بودند . ابدا خستگى نمىفهميدند . پنجاه نفر مثل ما را خسته مىكنند . كسوف امروز عصر كسوف كلى است و چهار دانگ و چيزى بالا از آفتاب گرفته مىشود . در كافركش هوا تاريك شد . صداى زدن مس و هلهله از هرانك و مدان بلند بود . خيلى تماشا كرديم . رسيدن به زوارك غروب من زوارك رسيدم . در زمينهاى جلو آبادى مقابل باغات قلعه ايستادم تقى و سايرين از قلعه آمدند . على محمد بهمن را آورد چند ماچ از او كردم . ملكه هم آمد . يك نفر ميرزا مسيح فرستاده بود كه از آمدن من مسبوق شود . تقى گفت خوب است به همين پاورك برويد . ديدم بد نمىگويد . تعللى بشود فرار مىكنند . فرستاده ميرزا مسيح را روانه كردم و پس از يك ربع توقف خودم حركت كردم با چند نفر از نوكرهاى تازه نفس و قزاق .