قهرمان ميرزا عين السلطنه

4183

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

از راه سليكان سربالا شديم . بغلهء مقابل جبرين ده خيلى خراب بود . قزاقها را حكم كردم پياده شدند . آوردن مقصرين نزديك آبادى ورك در گودالى ايستاديم . نوكرهاى پياده را گفتم دو نفر دو نفر به خانهء هريك از مقصرين ورود كرده به عجله آنها را گرفته بياورند بيرون آبادى . آنها رفتند و خودمان ايستاديم . تا صداى زن و مرد از ورك برخاست آن‌وقت حركت كردم . جلوى ده ميرزا مسيح و منصور و ملاموسى را ديدم ايستاده [ اند ] اما رنگ به صورت ندارند . صداى داد و قال هم در توى آبادى بلند است . قزاقها خواستند پياده شده داخل ده شوند من مانع شدم و به اشاره فهماندم لازم نيست . اول رمضانعلى را آوردند . قزاقها باز صداى داد و بيداد را شنيدند پياده شده دست به شوشكه كه بروند توى ده . من به تركى و به اشاره باز نگذاشتم ( مزه اينجا داشت كه ميرزا مسيح روسى حرف مىزد ) . ملا حسنعلى را حمزه على و جهانگير آوردند كه سر حمزه على از ضرب چماق ملا شكسته بود . قزاقها كه زخم سر حمزه على را ديدند طاقتشان طاق شده به اشارهء سر و دست و آن مختصر تركى از من اجازه مىخواستند . باز من محض آن‌كه داخل زن و بچه نشوند به هر شكل بود ممانعت كردم . متعاقب لطيف و حاجى على و علينقى را آوردند ( كه اين آخرى را عوض عزيز آورده بودند ) . ميرزا على فرار كرده بود عزيز هم پيچ‌بن رفته بود . زنهاى ده من وقتى كه حمزه على را با سر شكسته ديدم و حسنعلى هم با كمال وقاحت به من گفت چه تقصير دارم ، مرا چرا گرفتيد ، چند شلاق به حسنعلى زدم . قزاقها طنابى از ترك اسب باز كرده بعد جيب و بغل يكى يكى را گرديدند كه مبادا اسلحه داشته باشند . فقط يك چاقو حسنعلى داشت . من ديدم زنها هجوم مىآورند كه بيايند نزد من . من هم براى همين مطلب وارد آبادى نشدم . اين بود آرام آرام اسب را راندم و از معركه خارج شدم ، به‌طورى كه زنها درست ملتفت من هم نشدند و خودى از دست التماس و درخواست و عجز زنها خلاص كردم . حيدر قلى خان دنبال من آمد و رو به جيرين ده سرازير شدم كه به كلى از چشم زنهاى ورك ناپديد گرديدم . آمدم جيرين ده . جز ملا عيسى ديگر احدى باقى نمانده بود ، همه فرار كرده بودند حتى سيد مهدى . مغرب گذشته بود در باغى پياده شدم . گفتم ملا عيسى براى نوكرهاى روزه و مقصرين چاى حاضر كند . نيم ساعت طول كشيد تا آنها آمدند و مشغول خوردن چاى