قهرمان ميرزا عين السلطنه

4180

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

پرت شدن اسب نزديك شيركوه چند نفر قزاق جلو راه را عوضى رفتند تا ما سر افتاديم ، يك نفر آنها با اسب پرت شد . همه صداها را بلند كردند . من خيلى متوحش شدم زود جلو رفتم . اما عيب نكرده و برخاست ، اما اسب مثل مرده ابدا حركت نمىكرد . جمع شدند زين و برگ را گرفته بعد حرفى زدند اسب راست شد بىعيب . اسبهاى اينها تربيت شده و مشق كرده است . حالا اگر از اسبهاى ما بود هزار قسم تقلا و حركت مىكرد . شايد ده جاى خودش را مجروح مىكرد و روى صاحبش غلط مىخورد او را هم مجروح مىكرد . شاهرود رسيديم به شاهرود طالقان . خيلى از ديدن آن خوششان آمد . باهم بناى صحبت و شادى را گذاشتند . كماندان از اصل و نسب آن جويا مىشد از منبع تا لب دريا . من اسب نيلهء جديد را سوار بودم . گويا هرگز به رودخانه نزده بود . كماندان از عقب با شلاق او را راند . در اين بين يك نفر از قزاقها خم شد قعر آب را درست ملاحظه كند كلاهش افتاد و آب برد . غضنفر هرچه دويد نتوانست بگيرد . تا مدتى سرباز توى آفتاب سوزان مىآمد تا كماندان از تقصيرش گذشته كوزمين كه كلاه نازكى از علف تورى به سر گذاشته و كلاه پوست خود را در خورجين گذاشته بود به او داد و قزاق صاحب كلاه شد . توقف در شهرك از بادشت گذشتيم . حسنقلى و على جان كدخداى شورستان رسيدند ، بعد حيدر قلى خان ميرزا حسين . رضا بيك گفتند حمزه على را با اسمعيل فرستاديم ابو القاسم هم با قزاق گذشت . كاغذهاى تقى را دادند نوشته بود همهء مقصرين به‌جاى خود هستند . شكوه نظام بالاروچ بود دو روز است پائين‌ها آمده حسنقلى بيك مىداند كجاست . حسنقلى بيك گفت الان در تركان است پول جنس جمع مىكند و مشغول صحبت‌ها و درددل شدند . تا شهرك رفتيم آنجا كماندان گفت اسبها خسته شدند بايد توقف كرد . شكوه نظام من حقيقة مايل نشدم كه شكوه نظام را دستگير كنم . هرچه باشد باز نمايندهء دولت است ، با هر صدمات كه رسانده . هرچه نوكرها اصرار كردند تا تركان راهى نيست من گفتم بايد توقف كرد . گفتند خودمان را حكم كنيد برويم دستگير كنيم ، باز گفتم صبر