قهرمان ميرزا عين السلطنه
4155
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
سلام در قزوين بارى صبح در باغ ژاندارمرى دعوت نموده بودند . حاكم در چادرپوش جلوس كرده بود . تمثال شاه را سالار حشمت بالاى چادر نگاه داشته بودند . علما ، محترمين ، تجار ، اصناف همه آمدند . با آن كثرت استعمال مسكرات ديشب من تعجب نمودم كه چه قسم معتمد السلطنه آمده و نشسته است . بارى امام جمعه خطبه خواند . شليك توپ كردند . شاگردهاى مدرسه منحصر به فرد قزوين آمدند و اين شعر را مىخواندند : پادشه ملك عجم زندهباد * تا به ابد زنده و پاينده باد به آهنگ خوشى مىخواندند ، باعث تحسين همه شد . اما حاجى خان ماژر از غيظ ديشب صبح زود حكم كرده بود تمام آئين و زينت باغ را برچيده بودند . آنچه هم باقى مانده بود به عجله بر مىداشتند كه واقعا حركت بدى بود . خطبهء امام جمعه ناهار منزل آمديم . عصر در مدرسهء خيابان شيخ الاسلام عموم علما و طبقات مردم جمع شده تمثال شاه را گذاشته بودند . امام جمعه خطبه خيلى مفصلى خواند ، بعد پردهء تمثال را برداشتند همه برخاستند دعا و ثنا كردند . تلگراف تبريكى به اعليحضرت عرض شد . همه مهر كرده بردند مخابره كنند . بىنهايت مردم از جلوس و تاجگذارى شاه شاد و مسرورند ، همه اميدوارند كه خوب مىشود مملكت داراى سلطان مىشود ، چه و چه . مهمانى ديگر امشب رئيس ماليه دعوت نموده بود در عمارت نادرى . در مدرسه پس از ختم مجلس رسمى مشاوره نمودند . گفتند يك دعوت غروب هيئت آذربايجانيها كردهاند ، يكى شب رئيس ماليه . اولى را بايد رفت ديگر شب نمانده مراجعت كرد كه به دعوت رئيس نرفته باشيم . من عصر را دعوت نداشتم سايرين رفتند و من نرفتم . در طاق ايلات بهجاى شربت دوغ مىدادند چه دوغ كردى خوبى . جمعى از ايلات هم چوپى مىكشيدند . من گفتم خوب بود سرنا و دهل هم مىآورديد تا رقص چوپى اكراد كامل و به همان سبك خودشان باشد . خيلى افسوس خوردند كه فراموش شده و همان ساعت آدم فرستادند سرناچى بياورد تا براى فردا شب كه قونسل آنجا مىآيد حاضر باشد . قونسل در نظميه بود جوياى من شده بود ، عدل الممالك گفته بود از بس شما بىمهرى داريد حاضر نمىشود . گفته بود خير همراهى مىكنم . گفته بود پس از خرابى بصره .