قهرمان ميرزا عين السلطنه

3260

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

حسن خان پاك فراموش كرده چون صرفه ندارد . آدم او در هر ده وارد مىشوند قند ، چاى ، ترياك ، شام ، ناهار جبرا عنفا دريافت مىكنند و با كمال بىادبى رفتار مىكنند . حالا من خلاف قانون نموده‌ام يا شما دو نفر . ديگر اين‌كه ميرزا حسن خان خودش نوشته بود مىآيم قلعه و قرار اين كارها را مىدهم نيامد و من تقصير ندارم . البته من كه بايد صد و پنجاه خروار جنس بدهم بايد بدانم تسعير چند است ، احكام ادارهء ماليه چيست . او مطالبهء خروارى چهارده تومان دارد . در صورتى كه خود شما دو هزار خروار جنس رودبار دهات سپهدار را فروخته‌اى هنوز قيمت گندم از ده تومان بالاتر نرفته و سپهدار هشت تومان و نيم تسعير قرار داده . ما براى چه غله كه نصف گندم است ، نصف جو چهارده تومان بدهيم . پس اين مذاكرات قطع نشده . اين گفتگوها تمام نشده . چه حق داريد آدم به دهات من روانه مىكنيد . ميل داريد شرّ برپا شود ، فساد برپا شود . من هرقدر صلح‌جو هستم اما شما ميل به اصلاح نداريد . پس بسيار خوب ملاحظه خواهيد كرد . من از خدا ميل دارم چند نفر از شما يا از طرف ما كشته شود تا كار ما و شما الموتى و سپهدار ختم شود . از آن گذشته از كجا شما اطمينان به اين حكومت خودت دارى ، چرا حضرت و الا مىگذارد . چرا من راضى مىشوم . حكايت ابراهيم خان ، آن يكى احمد خان فراموش احدى نشده منتهى اين حاكم تازه وارد شده و از ملعنت شيخ محمد على و افساد شما بىخبر بود چيزى نمىگذرد خبير و بصير مىشود . مهدى را روانه كرديم چون خيلى زبان‌آور است . مىدانم از اينها بهتر اداى مطلب خواهد كرد . نمىگذارند ما نمدى آفتاب كنيم . تمام اجارهء دهاتم مانده . همه متعذر به سد طريق هستند و اين الموتى هم تا اسم اينها به ميان مىآيد از ترس با من ياغىگرى مىكنند تا محبوب آنها واقع شوند . چنانچه امروز در اين برف و سرما چند نفر بالاروچى را چماق كشيده ميرزا حسين را كتك مفصلى زده سر و دست او را شكسته ، ملا حسين و ملا يوسف را هم چند چماق زده‌اند كه سر ملا يوسف ورم زيادى كرده . برف هفتم شنبه 26 محرم هشتم دلو - چهار چهار است . دو روز است برف مىآيد و به‌قدر يك ذرع برف در زمين است . اين برف هفتم است از چهارم قوس تا حال آمده . هوا سردتر شده . درجهء 14 و 15 تحت صفر است . اطاق من روز صفر شب چهار درجه بالاى صفر مىرود . همه روزه كبك زنده گرفته مىشود دانه‌اى يك قران حق گيرنده است . از بس گوشت كبك خورده‌ام دلم را زده . نمىشود براى طهران فرستاد . قاصد ما از شهر نيامد