قهرمان ميرزا عين السلطنه

3230

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

امسال همچو شبى است كه من تنها ، بىكيف ، بىمسرت در زندان قلعه الموت مىباشم . همه را ياد پارسال كرده و اين اشعار را متصل مىخواندم . ديشب شب وصل با چنان حوروشى * امشب شب هجر با چنين تاب‌وتبى افسوس كه در دفتر عمرم ايام * آن را به شبى نويسد ، اين را به شبى هوا سرد سيم قوس است ، يخ بسته . قتل جلال هم دروغ بود من بى خود براى خود باطنى فرض كردم و شعرى نوشتم ، اينها نمىميرند مثل سپهدار و ديگران تا همه را به گور نبرند . دوشنبه 25 سه دستخط از حضرت و الا زيارت [ كردم ] تمام تأكيد در گرفتن ماليات بود كه مواجب مرا قانونا مقطوع كردند و سفارت سنيه امر نموده ماليات دهات خود را ندهم . شما اگر بىعرضگى ، بىمبالاتى ننمائيد حق من پايمال نمىشود . من هم مختصرى گرفته‌ام . زيرا در اول زور نداشتم و حق خودم را نمىدادند ، مگر جنسى را بگيرم تا وجه قابلى بشود . اما آنچه مىنويسم قونسل قزوين به غير اين مىگويد و شما يك حكمى از سفارت پس روانه كنيد . جواب توپ‌وتشر استبدادى است . شاهزاده عدل الممالك مرقوم داشته بودند حكومت در خيال فرستادن نايب الحكومه است و زدوخورد رعيت با شما الموت را داراى اهميت كرده . گمان مىكنند علىآباد شهرى است . و با ناخوشى و با تا رستم‌آباد سه منزلى قزوين آمده . ايران ما همين را كم داشت . در اين ظرف چهار سال از جنگ ، دعوا ، گرسنگى ، قتل ، غارت خيلى مردم زياد شدند . حالا محتاج يك وباست . در كرمانشاهان و آن سمتها هم و با هنگامه مىكند . مفيد بالاروچى هم و با گرفته بود . سيد بزرگ كاغذهاى التماس نوشته بود . ابو القاسم را فرستادم او را بياورد تا به كلى اصلاحى شود . جعل رمان خيلى به من تلخ مىگذرد . روز و شب در غم و غصه‌ام . بيكار بودم يك رمانى جعل كردم از محاكمهء نايب الحكومهء الموت ما بين دو نفر سارق گاو . خيلى بامزه شده است مىخواهم براى خواندن بچه‌ها طهران روانه كنم . اما يقين دارم حضرت و الا تغير خواهند