قهرمان ميرزا عين السلطنه
3598
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
رشوندها هم فرار كردند . خون زياد از موسى رفته بود . مراجعت كرديم در هرانك هفت هشت نفر رشوند ديگر را گرفتيم . آنها هم پريشب از محبس فرار كردند يعنى اسمعيل دو شب نزد آنها ماند . شب سيم دلش طاقت نياورده رفت اطاق خودش نزد محبوبه ، حضرات فرار كردند . قول ولى در آن باب ولى مىگويد من رسيدم در لات فارسآباد ديدم موسى و عزت مشغول تيراندازى هستند . سوارى مىخواهد از رودخانه بگذرد و به سمت ما بيايد و مىگويد تفنگها را بدهيد برويد و به سمت ما از قلعهء خرابهء شهرك شليك مىشود . من هم تفنگ انداختم سوار مراجعت كرد . اما يك مرتبه موسى بلند شده به زمين خورد و گفت سوختم . من فرياد كردم آدم كشتيد ، باز صداى تفنگ ساكت نشد . سنگى را سنگر كرده سى و هشت تير انداختم تا آنها فرار كردند . عزت تفنگ را انداخته فرار كرده بود آنوقت موسى و تفنگها را برداشته فارسآباد آمده از آنجا دزدكسر . هرطور بود نگذاشتم موسى و تفنگها به دست آنها بيفتد و همه را منزل رسانيدم حتى يك فشنگ خالى را هم به دست آنها ندادم . قول صفر ملايرى اما صفر ملايرى كه حالا پاكار شهرك است چه مىگفت . امروز به حمام نوشهرك على اكبر خان نايب الحكومهء رودبار و ميرزا حسنقلى و ملا عابد مهمان مشهدى محمد پسر ميرزا حسنقلى كه در شهرك سكنى دارد بودند . در اين بين شير على آمد و به ميرزا على اكبر خان گفت جار براى من آوردهاند ، مرا كمك كن و يك نفر فرستاد حسين خان را از محمدآباد آوردند كه تفصيل شهر را جويا شود . يك نفر هم فرستاد باغ كلايه مطالبهء جنس كنند . على اكبر خان گفت اگر معزولى چه كمكى ، ناهار خوردند . در اين بين آدمهاى شما پيدا شده و شليك كردند . على اكبر خان پسر ديگر ميرزا حسنعلى را فرستاد كه آنها را ساكت كند و بگويد مطلبى دارند بيايند نزد او كه همان سوار باشد كه گفتند تهديد مىكرد تفنگها را رد كنند . بعد كه آدمهاى شما اعتنا نكردند على اكبر خان سوار شده بود برود خودش جلو آمد ، باز اعتنا نكردند چند تير انداخت و بعد پسر ميرزا حسنقلى پسر مشهدى محمد تير انداخت . على شير هم طايهء علف را سنگر كرده تير مىانداخت . يك وقت گفت زدم همه او را مذمت كردند . گفت به جاى كارى نزدم ، پايش بود آنوقت پياده زد به كوه و رفت . شب بادشت رسيد آنجا نمانده به شهر رفت . اما آنچه حسين خان و