قهرمان ميرزا عين السلطنه
3597
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
شهرك و ده دقيقه نرسيده به شهرك . اسب من هيچ آب نينداخت . باوجود آن ماشاء اللّه هنر كرد و بسيار خوب آمد . خودم هم بىهنر نبودم ، زيرا سه چهار ساعت از اين يازده ساعت و نيم را پياده راه آمدم بلكه بيشتر . اندرون و بيرون همه اوقاتتلخى داشتند اما رسيدن من باعث فرح آنها شد . مرگ موسى يكشنبه 18 - صبح كه بيدار شدم معلوم شد ديشب ساعت هفت موسى بدرود زندگانى گفته و به جوار حق پيوسته . خيلى دلم سوخت . جوان بود و نوكر باغيرت باحقوقى ، فقط گاهى دروغ مىگفت . اين ميرزا موسى خيلى سر نترسى داشت . بسيار غيور بود . من هيچوقت به دست او تفنگ نمىدادم . وقتى كه تفنگ به دست مىگرفت ميل داشت يكى را بكشد ، يا كشته شود . آخر هم همينطور شد . قاصى اصرار داشت نعش را دفن كنند . من گفتم امامزاده بالاروچ امانت بگذارند تا حمل شهر شود . اگرچه در اين چند سال به قدرى آدم كشته شده كه ديگر وقعى براى آن باقى نمانده . پريروز در شهر ده نفر كشته شد قاتل معلوم [ بود ] و هيچكس حرفى نزد . به هرجهت نعش را امانت گذاشتيم . دو زن و چهار طفل صغير دارد . جز دو تكه زمين ديگر هيچ ندارد ، من بايد كفالت كنم . واقعهء قتل موسى اما تفصيل اين قضيهء هايله . اذان صبح سيزدهم ولى با قاصدهاى زواركى به قلعه مىرسند . لدى الورود حضرات تقى و ميرزا مهدى ساير نوكرها را برداشته به سمت هرانك مىروند كه هم حكم عزل را داده هم آنچه ماليات على شير گرفته پس بگيرند . على شير گويا مطلب را دانسته بوده يا ندانسته بود به سمت شترخان رفته بود . اينها به شترخان مىروند و جمعى از رشوندها را هم دستگير مىكنند . حالا اينجا روايت مختلف است . تقى و مهدى كه جنرال اين سپاه و اردو بودند مىگويند ميرزا اسحق محمدآباد بود ما موسى و عزت اللّه را فرستاديم تا از او جويا شود على شير كجاست و خودش هم آمده غذائى به ما بدهد . ميرزا اسحق به آنها گفته بود على شير شهرك است برويد آنجا و اين دو نفر بدون اجازه و امر ما مىروند به شهرك . موسى در راه مىگفته بايد على شير را يا دستگير كنم يا بكشم . چون دير كردند ما يك نفر به سراغ آنها فرستاديم ولى كه دزدكسر بود . گفتم تعاقب آنها برود يك مرتبه به ما خبر دادند كه ميرزا موسى گلوله خورده . همگى رفتيم موسى را ولى به دزدكسر آورده بود . حواس ما پرت شد آن