قهرمان ميرزا عين السلطنه

2656

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

دعاگو شوند . شاه فرمودند خدا توفيق بدهد . آقا پرسيد زنده باد آقا سيد عبد الله ، زنده باد امام‌زاده نگفتند . جواب داد خير . اما شاه زنده باد گفتند . آن وقت همه رفتند . عضد الملك قدرى نشست . بعد ايشان هم بيرون آمدند . دير شده بود ناهار مختصرى موثق الملك تدارك ديده بود خوردند . آقا فرمود شما كه آمديد شاه چه مىكرد گفت مشغول درس بود در حوضخانه . آن وقت آقا باز شرحى از خبطهاى شاه و اين‌كه حرف احدى را جز آن چند نفر نمىشنيد فرمود و فرمودند سه روز قبل سپهسالار تاكتيك جنگ مىگفت ، با حضور پنجاه نفر فرياد مىكرد . اينجا آقا صدا را كلفت مثل امير بهادر كرده به لهجهء تركى غليظ فرمودند « اراتوپ . ايانده سرباز قوى ميشم . » « 1 » من گفتم اقلا نقشهء جنگ خودت را با حضور اين همه آدم نگو . حالا پادشاه جوانى دارند . كه معصوم و بىگناه و هيچ‌كاره است . كارها را درست كنند و حال آن‌كه امكان ندارد ، مملكت شلوغ است و نظم نخواهد گرفت . اعتماد الممالك گفت امروز صبح بختياريهاى امير مفخم ، در جباخانه را باز كرده چهارصد تفنگ سه تيره و مقدار زيادى فشنگ برده رفتند صاحب قرانيه اردو زدند . مىگويند شاه بخشيده شيخعلى خان نخواهد بخشيد . ما روى رفتن نداريم ، يا بايد كشته شويم يا فتح كنيم . آن وقت به آقا گفت من آنجا ديدم پنجاه عرابه توپ است با قورخانه و ذخيرهء بىنهايت . پس اينها را براى كى گذاشته بودند . با حضرت و الا بيرون آمده به محل صبحى رفتيم . فرمودند الحمد لله به خير گذشت . خوب حركت كردند . من نمىتوانم با آن تفصيلاتى كه از رشت و قزوين شنيدم باور كنم كه اينجا به اين خوبى طى شد . ديگر نه اين شاه به درد اين ملت مىخورد ، نه اين ملت به درد اين شاه . جز اين چاره نداشت . حرف محمد على شاه من عرض كردم چند مرتبه شرفياب شديد . فرمودند يك مرتبه . در اطاق مقابل در نشسته بود ، نايب السلطنه هم بود نشستم . فرمودند من نخواستم جنگ كنم . طرفين مسلمان [ اند ] و گناه عظيم بود . اين ترتيب را بهتر ديدم . من عرض كردم بله خوب هم نبود . آن وقت گفتم شما براى چه جلوى در نشسته‌ايد اينجا مثل كوچه مىماند ، مگر جا قحط است . فرمودند به خدا راست مىگوئى ، برخاست . آن وقت اطاق ديگر كه اندرون

--> ( 1 ) - تركى - آنجا توپ . آن طرف سرباز گذاشته‌ام ( مسعود سالور )