قهرمان ميرزا عين السلطنه

2657

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

بود قالى شد . شاه رفت آنجا . من و آقا بوديم . ديگر نخواستم بروم براى اين‌كه كار زياد دارند . عز الدوله - سپهسالار - تكليف الموت آن وقت من گفتم براى حضرت و الا كه خطرى نيست ، تا كى اينجا اقامت مىفرمائيد . فرمودند من متظلم از بابت حقوق خود هستم و الا همهء ايران مرا مىشناسند كه داخل هيچ دسيسه‌اى نبودم ، بلكه تا توانستم به شاه نصيحت كردم . نه وزير بودم نه امير . اما سپهدار و پسرش با من طرف شده‌اند ، املاك مرا برده‌اند . در صورتى كه ملك احدى را تصرف نكردند جز مال من . تمام دارائى من الموت است . آن وقت [ كه ] اين استقلال و شأن را نداشت من از عهده برنمىآمدم حالا چطور مىتوانم ، وانگهى برده و تصرف كرده . اگر شما قوهء استرداد و نگاهدارى آنجا را داريد من چه حرف دارم ، و الّا ناچارم به زور سفارت ملك خود را از چنگال او بيرون بياورم . سرنوشت املاك الموت مىدانم اعادهء نظم در اين مملكت خيلى مشكل است . بايد زور داشت . حالا برويد شور كنيد . اگر مىتوانيد من حاضرم و الّا دارائى من رفته . اميدى هم ندارم كه من بعد صاحب ملك و مالى شوم . منصب هم نمىخواهم . مواجب هم كه الحمد لله نيست . پس براى چه ملك مرا ببرد . فردا هم امير نظام و ديگرى را تحريك كند دهات ديگر مرا خراب كنند . او مايل الموت است . بارها از من خواسته بخرد ، نفروختم . حالا ممكن نيست دست بردارد . اگر هم ظاهرا واگذار كند به تحريك او الموتى دست برنمىدارد . مشروطه بود آنطور شد ، مستبد شد عميد الملك برد خورد ، حالا هم اينها . باز تا من قدرت نداشته باشم نمىگذارند . متصل بايد با حاكم قزوين و امير اسعد مرافعه كنم . متصل تلگراف بگيرم و فايده نداشته باشد . هفت نفر آدم من كشته شده ، چهل پارچه ملك مرا ضبط كرده‌اند . تظلم دارم و مظلومم . ديگر براى هيچ كارى من سفارت نمانده‌ام غير دفع ظلم . قزوين هشتصد ده دارد كدام را ضبط كرده است كه تمام ملك مرا برده . هر چه هم به خودش نوشتم و از اينجا وزرا و كميتهء صلح تلگراف كرد فايده نكرد . من غرض او را مىدانم . حالا هم برو نزد صدر العلما ، نزد عضد الملك همينها را بگو . هر كس هم پرسيد بگو من نمىخواستم در سفارت متحصن شوم ، حالا كه آمده‌ام ديگر نخواهم رفت مگر رفع ظلم از من بشود و اطمينان از تحريكات امير اسعد و تنكابونيها به هم