قهرمان ميرزا عين السلطنه

2651

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

ظل السلطنه بامزه و شوخ است . اسباب سرگرمى من اوست . روزى هم ده بيست كاغذ مىنويسد . عزيز السلطان هم روزها ، اينجا است . ركن السلطنه هم بود و شاهزاده مشدى ( ظل السلطنه ) با او خوب صحبت مىكرد . ديروز رفت شهر . امروز هم ظل السلطنه نيست و الا با شما هم بد نبود ، اسباب شوخى بوديد . بالا خان را صدا زديم و او تفصيل رفتن شاه را اينطور حكايت كرد . حرف وليعهد ديروز در ايوان اين عمارت با برادرش محمد حسن ميرزا كه لباس قزاقى مىپوشد آمد نزد ظل السلطنه . من هم با آدمهاى نايب السلطنه بودم . قدرى كه گذشت گفتند همه بنشينيد من هم نشستم . ( اصلا بالا خان جسور و فضول است ) . وليعهد مىگفت آدم بايد با ملت خودش بسازد . جنگ و آدم‌كشى لازم نيست . بى خود مردم چرا كشته شوند . اين طرف مال خودش آن طرف مال خودش . كالسكهء امير تيمور حضرت و الا فرمودند من تفصيل امروز را پرسيدم نه ديروز . گفت بله به شما گفتم شاه رفت ، خودم بعد رفته نزديك عمارت جزو نوكرهاى شاه ايستادم . اول كالسكه روباز پرده‌دار كه در تكيهء دولت براى امير تيمور مىآوردند آوردند . ( اين كالسكه را مظفر الدين شاه از فرنگستان آورده بود كه براى شكار است كه اطراف آن باز ، در بالا سايبانى دارد . ) يك نفر آمد كه اين لازم نيست كالسكهء روبسته بياوريد . جمعى فرنگى و سپهسالار و اجزاء شاه پائين ايستاده بودند . خود شاه با سه فرنگى و نايب السلطنه توى اطاق بودند . كالسكه حاضر شد خبر كردند . گفتند وليعهد روى پاى شاه افتاد . شاه رويش را بوسيد و گريه كردند ! نايب السلطنه اول بيرون آمد . دم در اطاق ايستاد . آن سه فرنگى در اطاق بودند كه با شاه از پنجره پيدا بودند تا شاه تازه از پله پائين آمد فرنگيها كلاه برداشته سايرين تعظيم كردند . من ديدم آن‌كه ديروز بود نيست كه من نزدش نشسته بودم . يك افاده و غرورى پيدا كرد كه گفتم هزار سال است شاه است . بعد از يك دقيقه دست بالا كرده سلام داد . آمد دم كالسكه و رفت توى كالسكه تا نشست و هنوز راه نيفتاده بود شاه قديم سرش را از پنجره كنار كشيد و حالت گريه داشت . كالسكه راه افتاد . قزاق هورا كشيد . آن وقت همه گريه كرديم تا كالسكه از باغ بيرون رفت . و ما متفرق شديم .