قهرمان ميرزا عين السلطنه
1839
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
شلوغتر و مملكت پرآشوبتر مىشود . تركمانها صفحهء خراسان را بسيار مغشوش كرده تا شاهرود آمده غنيمت و اسير بردهاند . فارس مدتى است حاكم ندارد ، پسرهاى قوام و نصير الملك به هم افتاده ، قشقائى و عرب هم در نهب و غارت چيزى فروگذار نمىكنند . لرستان و ايلات آنجا از كى كمترند . تمام نهاوند و ملاير و بروجرد را چاپيدهاند . آذربايجان كه مدتهاست مردم صاحب هيچچيز نيستند . خمسه را هم جهانشاه خان هر چه از دستش برآمده كوتاهى نكرده . با اين حالت در باغ شاه و اطاق شاه و خود شاه هيچ علامت تكدر و نشانهء تأسف مشاهده نمىشود . عثمانيها عشاير ما را يا قشون خود را روز به روز نزديكتر مىكنند . روسها در خراسان و آذربايجان متصل بهانهجوئى مىكنند . قنسول روس چنانچه آقاى عماد السلطنه به من مرقوم داشته بودند كه كاظم نامى تپانچه به سمت يكى از شاگرد مدرسهء روس كشيده بود قونسل جنرال روس جمعى از قزاقهاى قونسلگرى را همراه برداشته در كوچه و بازار تبريز هركه را ديده كتك زده فحش داده ، حبس كرده ، بلكه از كسى بىاحترامى بشود يا خداى نكرده تيرى به سمتش خالى شود كشته شود يا مجروح گردد به مقصود برسند . الحمد لله اين دفعه هم بهخير گذشته است . اما بهانه مىگيرند و عاقبت وخيم دارد . من در جوانى و اوايل شباب نوكرى داشتم همدانى اسمش نظر . تقريبا نوكر منحصر به فرد من بود . اطاق من ، رخت من ، كار من با او بود . اطاق من جاروب نشده بود مىگفتم چرا جاروب نشده جواب مىداد « مونه » مىگيرى . رخت من پاره بود مىگفتم چرا ندوختى جواب مىداد آقا « مونه » مىگيرى . پيغام مىدادم جواب نمىآورد ، تغير مىكردم مىگفت آقا « مونه » مىگيرى . مختصر هر مطلبى كه عنوان مىكردم جواب همان يك كلمه بود . آخرالامر به ستوه آمده شكايت به حضرت و الا و مرحومهء خانم كردم باز تركش نشد . حالا قونسل روس هم از هر كارى مثل نظر « مونه » مىگيرد تا گربه را عروس كند . وضع الموت چهارشنبه پنجم - افخم الدوله ناخوش است . بنده در اين مواقع نايب ايشانم . متصل خورده فرمايشات است كه مىدهند . اين الموت هم كارش اصلاح نمىشود . هشت ماه است گرفتاريم . من اگر مفصل بنويسم خودش كتابى مىشود . مختصرا حكايت الموت از اين قرار است . حضرت و الا پس از عزل از ولايت ثلاث تشريف بردند كوريجان ده خودشان در همدان . سه چهار ماه آنجا ماندند ، از آنجا الموت تشريف بردند . الموت