قهرمان ميرزا عين السلطنه
1805
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
سالزبرى والاتر [ مىدانند ] . در صورتى كه يكى علاف است ، يكى بقال ، يكى كفشدوز ، ماستبند و علاقهبند . زيرا اين انتخاب دورهء اول طبقاتى و از اصناف شده و آنها خيال مىكردند در اين مجلس از نان و گوشت و پنير و ماست صحبت مىشود . معدودى از طبقهء علما ، شاهزادگان ، تجار و از ولايات وكيل با علم خوب داريم . ساير [ ين ] همه هماناند كه ذكر شد . حجج اسلام چون اطاق بزرگ اين عمارت گنجايش جمعيت زياد نداشت فقط چند نفر از حجج اسلام ( اين اسم هم تازه رسم شده سابقا همه را علما مىگفتند ) و شاهزادگان درجهء اول و وزراء مسئول و وكلا كس ديگر نبود . ما سه ساعت به غروب بيشتر مانده بود با عميد الدوله تاج الدين ميرزا پسر عمه ، بالاخانههاى معين السلطان كه مشرف خيابان است رفتيم . حاج افخم الدوله اخوى چون حضرت و الا احوال نداشت به جاى ايشان و براى عذرخواهى جدا شده مجلس رفت . تمام راه قزاق ( كه فقط اين دستهء سوار ما بواسطهء مراقبت يك سرهنگ روس كه در معاهده مقرر است منظم و حاضر مىباشد ) صف كشيده از نزديك خانهء ظل السلطان پياده نظام و توپخانهء آن برهنه و لختىهاى مملكت كه دل سنگ به حال آنها مىسوزد ايستاده بودند . شاه در ساعت سه به غروب مانده سوار شده در كالسلكهء روبازى نشسته بودند ، با گارد قزاق و سوار كشيكخانه و اجزاء خلوت مىآمدند . امير بهادر هم ، آن پدرسوخته در عهد شاه مبرور چندين كرور مال ملت را خورد ، غرق آهن و پولاد دم كالسكه باز فضولى مىكرد . لختيهاى ما بعد از عبور شاه « هورا » و شاه زندهباد مىگفتند . اما [ از ] شدت گرسنگى صداى آنها از دويست سيصد ذرع بيشتر گذر نمىكرد . طاق نصرتى هم ناتمام درست كرده بودند . در بهارستان تا اينجا ناظر بودم . مابقى را از قول حاجى افخم الدوله مىنويسم : در توى عمارت بهارستان مدرسهء نظام و گارد نصرت با صاحبمنصبان بودند . در اطاق وكلا صف كشيده بالاى اطاق هم تخت مخملى براى شاه و روى آن صندلى طلا [ و ] جواهر كه از ارگ آورده بودند با يك ميز گذاشته بودند . يك طرف تخت هم حجج اسلام و امام جمعه با ظهير الاسلام [ بودند ] . شاه وارد شد روى تخت رفت ، اما جلوس نكرد . اول اظهار رضايت از وكلا [ كرد ] و آقاى آقا سيد عبد الله قدرى دعا كرد . جوابى دادند كه وكلا خيلى