قهرمان ميرزا عين السلطنه
1760
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
در اول دسته حركت كرديم . در قلعهء وزير تازه اسب بستهاند عوض كرده در قدمگاه اسب حاضر نبود . جلال السلطان - چپ و راست كردن بعد از زيارت در سرچشمه رفتم . پايم را شسته بودم منتظر بودم خشك شود و خودى به كفش و جوراب برسانم شخصى وارد شد كه دستار خراسانى به سر و قباى بلند به تن داشت . با يك قلقلك و يك كترى دم چشمه نشست و نگاهى به تركيب من كرد . پرسيدم مشهدى كجاى هستى ؟ جواب داد « ترشىشى » . ترشيز را « ترشيش » گفت و شايد همان صحيح باشد . كجا مىروى ؟ زيارت . التماس دعا . به شرط حيات . مشهدى از حاكم خود جلال السلطان چه خبر دارى ؟ جواب داد سلامت بود . پرسيدم به شما خوب سلوك مىكند . گفت بيدادى مىكند كه شمر به گردش نمىرسد . از خنده غش كردم . گفتم چطور ؟ جواب داد هركس يك خربوزه بدزدد « چپ و راست » مىكند . تا حال شش آدم كشته و دو نفر گچ گرفته و بيست نفر « چپ و راست » [ كرده ] . گفتم مداخل خوب كرده . شش طراز جواب داد هرچه از مردم بهزور مىگيرد و ستم مىكند شش طراز تلافى آن را درمىآورد . شش طراز ملك خالصه بود . سه دانگ آن را جلال السلطان از مرحوم ميرزا محمود قره خريد . هزار خروار جنس و سه چهار هزار تومان نقد ماليات دارد و جلال السلطان هرچه پيدا مىكند روى آن مىگذارد . چنانچه شخص ترشيزى هم مىدانست . گفتم من پسرعموى او هستم زيادهروى نكن . نگاه مجددى به چشم خريدارى به قيافهء من كرد . گويا حرفم را صدق دانست كه فورى تغيير كلام داده گفت اگر حاكم اينطور هم نباشد كه رعيت آسوده نخواهد شد و امنيت پيدا نمىشود . من گفتم خاطرجمع باش . من چيزى به ايشان نخواهم نوشت ، وانگهى من ترا چه مىشناسم . قلقلك آب را تعارف كرد خوردم . بعد گفتم حالا كه يقين كردى من پسرعموى حاكم شما هستم پس مرا بلند كن و ببر پيش جوراب و كفشم . مثل پر كاهى مرا بلند كرده روى سكو گذاشت .