قهرمان ميرزا عين السلطنه
1755
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
گنده كنند از اين سمت حياط به آن سمت جستوخيز مىكردند و جرئت جلو رفتن نداشتند چه رسد به كشتن . از يك جهت هم ميل نداشتند عقرب رايگان برود ، مبادا شب بيرون بيايد و اسباب زحمت بيشتر بشود . يك ساعت مشورت كردند آخر الامر عيال آقا سيد محمد على همدانى را از حياط خودش به التماس آوردند عقرب را كشت . ترس زنها روزى كه به حرم مشرف شوند و تابوت مرده آورده باشند آنروز زيارت نمىروند . از حرم گريخته آن شب و روز ديگر هر ساعت مرده برابر چشم آنها مىآيد . شب به خواب گربه حركتى كند يا فى الجمله صدائى بيايد دو ذرع از جاى خود جستن مىكنند . يك روز تازهگل و دايه آقا هردو بهروى تابوت مرده افتاده بودند تا چند روز غذا نمىخوردند و آرام نداشتند . منيع السلطنه - طايه آقا هريك اقوام غريب و عجيبى اينجا پيدا كردهاند . گلين خانم دو سه روز است اصرار دارد ديدن و خداحافظى اقوامش برود . پرسيدم با تو چه نسبت دارد گفت خواهرشوهر دخترخالهء من است . يكى از اقوام شوهر « دايه آقا » منيع السلطنه نزد متولىباشى است . ميل ندارد بدانند بعد از شوهرش متأهل شده و دايهگى مىكند . آنجا رفته بود اتفاقا اشرف السلطنه اينجا مىآيد . وكيل بيك را شاهزاده گفت عقبش برود آنهم در زد و مكرر بر مكرر دايه آقا صدا كرده بود . در هر دفعه دايه آقا زرد و سرخ مىشد و صحبتى داخل مىكرد . آمد و اين مطلب را گفت و سفارشات زياد كرد ، اگر از آنجا كسى نزد من آمد شما كوكب سلطان بگوئيد ، مبادا دايه آقا بگوئيد . بعد از چند روز پسر منيع السلطنه آمده زيرا گفته بود با اينها همخرج شدهام و يك خانه منزل دارم . به اين بچه هم بعد از شوهرم انس پيدا كردهام از خودم جدا نمىكنم . بعد از احوالپرسى و دماغچاقى اول شاهزاده صدا زده بود . طايه آقا پسر را ول كرد دواندوان نزد شاهزاده آمد . صورت خود را پنجه مىزند . اى شاهزاده به شما نگفتم براى رضاى خدا . اينجا صحبت و سفارشات مجدد خود را تمام نكرده بود ، دم در وكيل بيك صدا مىكند دايه آقا بيا خربوزه را ببر . نزد وكيل مىرود بلند مىگويد طايه آقا نيست ، آرام مىگويد يك امروز مرا كوكب سلطان خطاب كن . آدم ميرزا رحيم رخت مىشست متصل صدا مىكرد طايه آقا چند دست بشورم ؟ طايه آقا كجا پهن كنم ؟ طايه آقا اين يكى را هم بشورم ؟ چون نزديك پسر منيع السلطنه نشسته بود طايه آقا جرئت اينكه جلو برود و سفارش كند نداشت . هر دفعه