قهرمان ميرزا عين السلطنه

1047

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

مىكند . مثلا پارسال نقيب السادات خودش و سه پسرش حبيب و اكبر « 1 » از طلوع فجر تا شش ساعت از شب رفته زانو به زانوى وليعهد نشسته آنى منفك نمىشدند و دقيقه‌اى بيرون نمىرفتند . خواب و خوراك شاه با حضور آنها بود ، همين‌طور خيليها . قبل از ورود شاه هم اجازه نگرفته استقبال [ مى ] رفت . صدراعظم از اينجا محرمانه نوشت كه جلوى اين اشخاص بايد از حالا گرفته شود و الّا كار ضايع و تباه است . لدى الورود عريضه نوشته چندين كار و تيول استدعا كرد . گفتند جلو رفته در ميانهء جمع صورت شاه را بوسيده بود و تا وقت خواب بيرون نرفته بود . شاه هم چنانچه نوشته‌ام به سادات خيلى احترام مىكند . جنسا مهربان و آرام هم هست ، نقيب هم آدم حرّاف زرنگى . خوب شكارى به دست خود گرفتار ديد . تا شهر آمد دماغى داشت . اين قدغنها اسباب اين شد كه اين اشخاص تجرى نكنند و مردم از شرّ آنها آسوده و راحت باشند ، و الّا از دست نقيب يا مثل نقيب كسى راحتى نداشت . هزار نفر را بايد تملق كند و از هزار نفر واهمه و انديشه داشته باشد . روزبه‌روز هم بر عدهء آنها افزوده مىشد . شانزده سال است صدراعظم داخل كار [ ست ] و صدارت مىكند ، منتهى اوايل اين اسم را نداشت . ليكن كار همان كار بود . همه‌كس را مىشناسد و از همه كار اطلاع دارد . مىداند نقيب يا ديگران چه كاره هستند و جلوگيرى آنها لازم است . اين نوشته‌جات من هرچه جلوى قلمم مىآيد مىنويسم ، خدا كند اين نوشته‌جات بدست نااهلان نيفتد كه اسباب مخمصه بشود و روح من در عذاب باشد . انشاء الله تعالى از نااهلان مصون و محفوظ خواهد ماند . سرخجه شنبه 19 - اين مدت را گرفتار و مبتلاى ناخوشى سرخجه بودم . آن تب و كسالت مقدمهء سرخجه بود . بچه‌هاى شاهزاده والى سرخك داشتند مزاج من هم گويا استعدادى بهم رسانيده بود و ناخوش شدم . خيلى سخت ناخوشى است ، يك سرفه و تب و سردرد بسيار بسيار سختى دارد . چهار شب تا به صبح ده دقيقه خواب نكردم . آن سرفه از همه بالاتر است . گنه‌گنه‌هائى كه خورده بودم سينه را مغشوش‌تر كرد . بهرجهت خيلى سخت مرضى است . امسال هم زياد است . معمول بود كه بچه‌ها گرفتار مىشدند

--> ( 1 ) - نام پسر سوم نوشته نشده است ( مسعود سالور )