قهرمان ميرزا عين السلطنه

1644

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

ناهار به همان عقيدهء شريكه « 1 » دوغ و ماست ، اگر خيلى ضيافت شايانى شود چند دانه تخم‌مرغ است . تازه‌گل چيزهاى غريب و عجيب از قهوه‌چىباشى تمنا داشت كه تمام را جواب نداريم شنيد . كله‌خر بزرگى در گوشه افتاده بود ميان رخت‌خواب تازه‌گل گذاشتم . لحاف را كه پس زد نعره‌اش بلند شد . خندهء بىاندازه دست داد . به هزار قسم و آيه دايهء ابو القاسم را راضى كرد از ميان رخت‌خواب به‌دور انداخت . . . جمعه 22 ربيع الثانى - من كه همه‌روزه تا سر دسته و يك ساعت از دسته گذشته خواب بودم حالا بايد پنج ساعت به دسته مانده بيدار شوم . قهوه‌چىباشى را صدا زده گفتم چايى درست كند . قدرى گذشت سورچى پيغام فرستاده بود اسبها حاضر است . يك نفر فقير نيشابورى را از ديشب تا امروز به نوكرى گرفته بودم ، انعامى داده چهار ساعت به دسته مانده حركت كرديم . راست گفته بودند راه بد و نهرهاى رودخانهء خوار كه از فيروزكوه و دماوند مىآيد به‌شدت خراب بود . دو سه جا پياده شديم . علىآباد مثل ديروز يك ساعت و نيم به دسته مانده به علىآباد رسيديم . جاى كثيفى بود . روغن ميان دليجان ريخته بود ، اسباب كثافت شد پاك كرديم . آب اينجا هم بيمزه بود . يك ساعت و ده دقيقه معطلى طول كشيد . اسبهايش بسيار لاغر بود . سورچى مىگفت ديروز سيل شديدى آمد كه كمتر ديده شده بود . راه خراب ، كوير ، با سنگهاى قلوه كه متصل دليجان بلند شده سروكله به دروديوار دليجان مىخورد ، صداهاى غريب از آخ ، اوف ، واى پدرم ، بود كه بلند مىشد . على عسكر بيك گاريچى در اين بين درشكه‌اى رسيد ايستاد . معلوم شد داماد على عسكر بيك است . اين چند منزل را با سيد آقا خان شريك است . نويسنده‌اى بيرون آمد بليتها را رسيدگى كرده خود نايب تركى و فارسى بناى مؤاخدات را گذاشت . سورچيها فارسى جواب مىدادند . او كه رد شد سورچى مىگفت خودش ترك است اما سورچى ترك يك نفر نگاه نمىدارد و بسيار بدش مىآيد . معلوم شد خود تركها هم كم‌كم فهميده‌اند چه خبر است . ويل لمن كفر نمرود . ضعيفه‌اى در شيراز ساز مىزد و متصل اين شعر را مىخواند يادم افتاد « هر

--> ( 1 ) - مقصود مرحوم شعاع الدين ميرزا قهرمانى عمه‌زادهء نويسنده كه از لحاظ يكرنگى اخلاق به او « شريكه » خطاب كردند . ( مسعود . سالور )