قهرمان ميرزا عين السلطنه

1595

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

فوت محمود خان ديگر به خانهء ساير خوانين هم نشد برويم . فقط كار ما باقىماند با حشمت السلطان و پسران عبد العلى خان كه هرزگى كرده بودند و هرچه اين مدت مستعان ديوان و على بيك را روانه كردم بلكه به يك شكلى حشمت السلطان ايالو بيايد ممكن نشد . فرع انگوران اين مطلب را هم تا حال ننوشته بودم . يك مأموريت من گرفتن هزار و پانصد تومان فرع انگوران و اورياد بود كه دو ساله سه هزار تومان مىشود . در اين خصوص مكرر به طهران عرض شده بود كه شش هزار تومان فرع در كتابچهء خمسه جمع است و به مردم مواجب مرحمت شده كه در حقيقت جزو اصل ماليات محسوب است . از اين شش هزار تومان هزار و پانصد انگوران و اورياد است [ و ] دويست تومان خوين كه تيول حضرت سالار الدوله است . يا حكم شود بدهند يا از جمع ماليات كسر شود . يك دفعه پارسال ، يك مرتبه امسال هنگامى كه منجيل [ به ] استقبال موكب مبارك رفته بودند دستخط انجم نقط صادر شد كه مطالبه شود و سالار الدوله حكما بدهد . اين سفر كه پيش‌آمد محرمانه حكم شد در صورت امكان مطالبه و وصول شود . اين بود هرچه كردم نيامد . من از ديروز مصمم شدم خودم رفته به قريهء دندى و حشمت السلطان را دستگير كنم و خيال خود را از همه پوشيده داشتم . مگر در ضمن صحبت به فخر الممالك گفتم آنجا برويم ضرر ندارد . بنه هم به‌سمت قشلاق رفته بود . چون ديشب حضرت و الا دستخط فرموده بودند كه مقصرين عجملو به تبريز رفته‌اند ، بدون احكامات و تدارك رفتن ثمر ندارد شهر بيائيد . با اسعد السلطنه و اسعد نظام [ و ] برهان الملك هم مشورت طولانى شد رفتن را صلاح نديدند . اين بود به‌سمت شهر عازم شديم . يك اسب سفيد چهار سال هم اسعد السلطنه صبح تقديم كرد . خوب اسبى است . تمام سوار در سر راه شهر صف كشيده بود . به‌سوى دندى من عباسقلى خان را صدا زده به گوش او گفتم سمت دندى برو . جلو افتاد و بر خلاف جهت روانه شدم . هم از پشت‌سر و جلو فرياد زدند راه ايلىبلاغ اين است . من التفاتى نكرده رفتم . تا اسعد السلطنه رسيد كه راه منزل امشب اين نيست عوضى مىرويد . آرام گفتم مأموريت محرمانه دارم و راهش اين است كه مىروم . گفت مطلبى است عليحده ، برويد . اسب جهانشاه خانى تند راه مىرود و مىرفتم ، از عقب آمدند . معلوم گرديد دندى