قهرمان ميرزا عين السلطنه
1596
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
مىروم . بنه هم تمام رفته بود . از تپه ماهور زياد گذشتيم . از رودخانهء كوچك انگوران هم گذشته وارد قريهء دندى شديم . مسافت يك فرسنگ بيش نبود . از ده گذشته عمارتى تازه حشمت السلطان خارج ده بنا كرده آنجا رسيدم . دستگيرى حشمت السلطان مستعان ديوان صدا زد ، مشاراليه با غمزهء زياد بيرون آمد . سلامى كرد كه بفرمائيد . گفتم خير شما ديدن من نيامديد من لازم شد بيايم . اظهار انفعال كرد . باز تكليف پياده شدن كرد . گفتم خير با شما كارى و مطلبى داشتم سوار شويد صحبت كنيم . گفت اسب حاضر نيست . صدا زدم قاسم اسب يدك را آورد . بىدرنگ سوار شده همراه شد . جلو نزد من آمده گفت اگر جائى تشريف مىبريد بفرمائيد عرض بكنم فردا فسادى نشود . مقصودش مراش بود . گفتم خير نيگجه « 1 » ابراهيم خان مىروم و تند رفتم . عقب ماند . اعظام الممالك را صدا زدم كه محبوس خود را توجه كن . اسعد السلطنه گفت به مراش با حشمت السلطان رفتن ميان سيصد خانوار صلاح نيست . مشورت كرديم قرار شد يوسفآباد ده مفخم نظام برويم . از آنجا به هرجا صلاح شد . از جاده كنار رفته به آن سمت روانه شديم . سلطانها و اعظام الممالك كه اطراف شاهراه را گرفتند معلومش شد كه محبوس است و رنگورويش پريد . چهار به غروب مانده وارد يوسفآباد شديم . رعيت فرار كرده بود . اسعد نظام جمعآورى كرد . در اطاقى كثيف پياده شديم . اسباب تمجيد و حيرت همه شده بود كه به اين آرامى و خوبى و ملايمت شخصى مثل حشمت السلطان دستگير و حبس شود . خودم هم اين گمان را نمىكردم . لله الحمد به خير و خوشى گذشت . پيغامات زياد ردوبدل شد و دستخط حضرت و الا را براى گرفتن فرع نمودم . همه را جواب داد كه تقصير من نيست . در باب فرع هم ماليات را به نايب الصدر دادهام . جواب دادم نايب الصدر طرف نيست و او جز يك مدرسه چيزى نداشت ، آن هم گرفته شد . از پيغامات فايدهاى نشد . سوار شده بهسمت قواق ده حاجى علينقى صرافباشى روانه شديم . عوض اينكه رو به شهر بروم سه فرسنگ هم بالاتر رفتيم . قواقين دو ده است . مال اسعد السلطنه بود . نزد صرافباشى گرو بود . پارسال به تصرف او داديم . جاى ديگر در اين صفحات نبود ناچار اينجا آمديم . حشمت السلطان تب و لرز كرده خوابيد . تا چه شود . اما به اين قشنگى تا حال هيچ مقصرى گرفته نشده بود . من اگر از تدبير و خيال خودم توصيفى كنم خودستائى است . هركس بود شاهد است .
--> ( 1 ) - نيگجه - دهى از دهستان انگوران زنجان .