قهرمان ميرزا عين السلطنه

1589

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

پدرش هم جبهء مشكى پوشيده جلوجلو مىرفت . در بالاخانهء خود ما را منزل داد . لازم است مختصرى از ملا عبد الحسين و جهت آمدن به شاه‌نشين را ذكر كنيم . چپ و راست سال گذشته قبل از ورود به زنجان ما بين چند نفر از رعيتهاى محمود خان سرتيپ دويرن با برادر و كسان ملا عبد الحسين نزاع شده برادرش مقتول مىشود . اين ملا در زنجان و محضر آخوند به ثبوت شرعى رسانيد كه عباد الله قاتل و محمود خان و بيست و سه نفر ديگر محارب هستند كه بايد به قول خودش « چپ و راست » بشوند . آنقدر اين كلمه را شنيده‌ام كه از اندازه خارج است . حالا اين آخوند تمام زنجانى و طهرانيها را آسوده نمىگذاشت . روزى ده مرتبه نه صد مرتبه نزد حضرت و الا و من و ساير اجزاء مىرفت و روزى چندين تلگراف به طهران مىكرد . تمام را به ستوه درآورده بود تا اين‌كه رشيد الدوله را حضرت و الا مأمور دستگيرى شكور دزد كرد كه حالا عليرضا خان نوكر خودش كرده و اموال شاهسونها را او برده . وقت بردن نوكر در رد كردن آقا و حاكم است . مقرر فرمودند اين چند نفر را هم دستگير كند . محمود خان از ترس خودش عباد الله و محرمعلى و يك نفر ديگر را تسليم كرد و به شهر آوردند . مختصر او را خواستند دم توپ بگذارند . بعد ترديدى براى حضرت و الا حاصل شد از وسط راه عودت دادند . آن‌روز ملا عبد الحسين با چنگ و دندان مىخواست مرد كه را تكه‌تكه كند و شهر را برهم‌زد . ايام جرح هم منقضى شده . آخر در شب در حياط بيرونى ناصرى افتخار نظام ايستاده و عباد الله را به‌دست پدر و پسر داد . آنها هم در كمال بىرحمى به كمك دو نفر از رعيت شاه‌نشين او را خفه كردند اگرچه . . . تنها براى خفه كردن ده نفر كافى است . . . حالا باز دست‌بردار نبود كه سايرين را بايد « چپ و راست » كرد . به هزار زحمت خود را آسوده كرديم . بعد حكايت طلبه‌ها و رفتن به مدرسه ميان آمد . چهل شب با ده نفر طلبه در حياط صندوقخانه بست نشسته بود . آرام و قرار همه را برده بود . آن‌هم تمام شد . يعنى اصرار او تمام كرد . حالا چند روزى براى ملاقات به خانه‌اش آمده ، آمد نشست خيل حرف زد . شام بدى هم نداد . بنهء فخر الممالك هيچ نرسيد . در اطاق اسبابهاى عجيب غريب بود . رضا از هريك آنها واهمه داشت . اين ده خيلى ييلاق است . بهار و تابستان بىاندازه مصفا [ ست ] .