قهرمان ميرزا عين السلطنه

1541

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

بدهند كه در راه صدمه نخورند . اما خير اسب خام علفى و اين عجلهء من ممكن نيست سلامت برسد . از اسبها كه در اين مدت خمسه از خريدارى و تقديمى همراه است نه راس [ است ] . در شهر هم چند تا كره گذاشته‌ام . اسبى كه جهانشاه خان به آقاى عماد السلطنه داده بود و معيوب بود و من در عوض كره چركزى دلبر را تقديم دادم اصغر مأموريت برده . سفارش كرده‌ام هروقت رسيد بياورد كه رد كرده بلكه عوض بگيرم . اقلا به‌جاى آن كرهء خيلى اعلى نعم البدلى باشد . خودش هم به همدان و ملاقات اقوام با جلال و جبروتى برود . راه رفته اين راه را هنگام رفتن به سجاس و بعد كرسف يك مرتبه رفته‌ام . اما آن‌وقت پائيز بود و حالا كه اول تابستان است باز مثل بهار است . زراعت وصل به‌هم [ است ] و سبزه و چمن و چشمه‌سارها نزديك بهم . خيلى مصفاست . چهار ساعت تا بلاماجى كشيد . خانهء ميرزا حسن تفنگدار مباشر امين دفتر پياده شديم . اظهار خجلت از بىاطلاعى مىكرد . گفتم تمام راه را بدون خبر مىروم زيرا مسافرم نه حاكم . ناهار خورديم . در پشه‌دان خواستم بخوابم . پشت‌بام بنا بود جنب اطاق طويله [ بود و ] پشت اطاق كوچهء عمومى ممكن نشد . از صداى اسبها ، دادوبيداد كوچه ، « ترق‌تروق » عمله و بنا چاى خورده چهار و نيم به غروب بود سوار اسب قره شدم . كرهء سه سال چركزى بسيار قشنگ ممتاز من است . تا مزيدآباد سوار بودم خسته شدم . سنگين حركت مىكرد . راه تا حصار بسيار بود عوض كردم . سربالا تا قيدار نبى مىرود . از آنجا سرازير [ مىشود ] و بغله . تا حصار يك فرسنگ سبك [ است ] . بارى دو ساعت از شب رفته به حصار وارد [ شدم ] . وارد باغچهء آصف دربار منشى جهانشاه خان امير شدم . رعيت آن‌وقت شب سر گوسفند قربانى را بريد . اوقاتم خيلى تلخ شد و هرچه داد زدم به حرف نرفت . باغچه باصفا بود . خودش با امير در كوه است . برادرش بود . . . ياورى بود مترجم شده بود و خيلى معقول و حراف بود . ييلاق جهانشاه خان جهانشاه خان تابستان بواسطهء بدى هواى كرسف به كوه مىرود و چادر مىزند . كاغذى به امير نوشتم كه در مراجعت آنجا مىآيم . حال بواسطهء عجله ممكن نمىشود .

--> ميدهند نيز تريد مىگويند ( مسعود سالور ) .