قهرمان ميرزا عين السلطنه

1536

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

تقى خان را گرفته از همان‌جا روانهء شهر كنيم . دردسر و زحمتش كم‌تر بود . احدى از خيالات من مسبوق نبود . حتى صبح بعضى صحبتها به كنايه كردم . باز ميرزا نصر الله خان نفهميد . اسب تازهء نبى خان را سوار شدم . سوار و جمعيت زياد بود . به شناطخانهء حاجى خالق پياده شديم . كدخداى شناط است . مكنت و دولت زيادى دارد كه در ابهر و شناط كسى به پاى او نمىرسد . حشمت السلطان هم آنجا رسيد . پنج از دسته گذشته بود كه محمد حسين خان ياور را در اطاق خواسته حكمى نوشته گفتم تقى خان را نگاه داشته يا هزار و نهصد تومان باقى را نقد بدهد يا به شهر زنجان بايد رفت . حكم را قرائت كرده شاهسون نافهم دست به كمر تقى خان زده « مين دقّوز يوزتومن » « 1 » . تقى خان ترياكى زهره‌اش رفت . وقت رفتن گفتم طريقهء نگاهدارى محبوس اين است . با كسى سرگوشى حرف نزند ، كاغذ براى كسى ننويسد مگر تو بخوانى ، كسى پيش او نيايد . حالا ميرزا نصر الله خان هم مىخواهد با تقى خان سرگوشى صحبت كند ، مىگويد خير يا بلند يا من نمىگذارم . آن ابو الفتح سلطان به مراتب از اين خرتر است . ميرزا نصر الله آمد كه صد تومان تقديم مىدهد شهر نرود در اين‌جا باشد و چهار روز مهلت بدهيد . قبول كردم . ناهار خورديم . دو ساعت به غروب مانده حمام رفتم . بسيار بسيار حمام قشنگ خوبى بود . از حمام بيرون آمده سوار شديم . شب را خانهء اسد الله خان ياور مهمان بودم . يك سر آنجا رفتم . شيخ الاسلام بود . همه بشاش و مسرور [ ند ] . مىگفت امام جمعه از تدابير شما حيرت داشت و تعجب مىكرد كه احدى از خيالات شما مطلع نبود و تا آن ساعت گمان نمىكرد . پنجاه تومان هم در شناط تقديم كردند . منافع ابهر چهارشنبه غرهء شهر شعبان المعظم - شب خيلى بيخوابى كشيدم . ليكن صبح خوابم برد . بعد از خوردن چاى شيخ الاسلام آمد و جمعى ديگر . هرچه منتظر شديم پولى از طرف تقى خان نرسيد . اگرچه تازه شروع به عمل شده بود و دور نبود ده روز ديگر توقف مىكردم مبلغى عايد مىشد . اما وقت تنگ [ بود و ] طارم از دست مىرفت . رمضان پر بىمزگى كرد . دنبال دارد . حضرت و الا متصل مىفرمودند بيرونها مىروم و آخر تشريف نبردند . من هم نيامدم و الّا وقت آمدن ابهر يك ماه قبل بود كه منافع زياد داشت . حالا ديگر بر گذشته افسوس نبايد خورد . پهلوان زنده را عشق است . نوشتم محمد حسين خان منصور السلطان را به خرم‌دره ببرد و خودم هم مصمم رفتن

--> ( 1 ) - تركى است : نه هزار و يكصد تومان ( مسعود سالور )