قهرمان ميرزا عين السلطنه

1460

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

گل سريش جمعه 18 - صبح باز زود برخاستيم . هوا سرد بود . گاريها جز دو دستگاهش مابقى وسط راه مانده‌اند و تا قم البته نخواهند رسيد . منزل امروز هم خيلى دور است . اما راه مصفا و تمامش گل بود . خصوصا گل سريش كه تمام صحرا را سفيد كرده و آنقدر قشنگ و خوش‌تركيب است كه حساب ندارد ، مثل سنبلهاى هلوندى « 1 » اما چهار برابر آنها بلند و از هر بوته سى چهل شاخه بيرون آمده بود . ريشهء اين گل را خشك كنند سريش مىشود . شش ساعت تا رباط ترك راه آمديم و تمام اين مدت يك آبادى ديده نشد . باد شدت داشت . چادر خيلى كم داشتيم . گاريها عقب مانده . چنگيز يك باقرىقرا زده بود . سليمان ميرزا به گارى رفيع السلطان نشسته بود . حسين قهر كرده است كه چرا اسب سوارى مرا اصفهان فروخته‌ايد . دو اسب به شصت تومان فروختم . يكصد تومان هم حضرت و الا حواله فرموده بودند ، قدرى سوغات خريده مابقى را به مكارى دادم . قدم به قدم كه مىآئيم از طهران و گرانى آنجا مطالب موحش مىشنويم . خداوند تفضل كند . با اين تركيبى كه از فارس مىرويم خيلى تماشا دارد . يك جو بخت بهتر از همه‌چيز است كه در من نيست . مدير السلطنه شنبه 19 محرم - امروز هم شش ساعت راه آمديم . منازل اين راه خيلى طولانى و كم‌آبادى است . از همين جهت هم هست كه كمتر عبور مىكنند . مؤيد الدوله از راه نطنز مىرود . مدير السلطنه پسر آقا خيلى آرزو داشت در راه ما را ملاقات كند . شأن و شوكت خود و پدرزنش را نشان بدهد و بگويد من همانم كه سال گذشته با شما آمده و مراجعت كرده هرطور بود مؤيد الدوله را آوردم . در حقيقت تلافى خوبى كرد . قبل از خروج ما هم دو سه كاغذش را اقبال الممالك به‌دست آورده نزد نظام الملك آورد كه واضح و آشكار فحش نوشته بود و بقدرى شماتت كرده بود كه حساب نداشت . حرف در اين است كه نظام الملك از اولاد خودش هم ملاحظه مىكند . چنانچه پشت‌سر صد هزار بد به مدير السلطنه مىگويد و صد هزار تهمت به او مىزند ، ليكن حضورا ابدا بر خلاف ميل او صحبت نمىدارد . مثل اين‌كه وقت مراجعت از فارس به همه گفت مىروم و مؤيد الدوله را خواهم آورد تا تلافى صدمات اين سفر را كرده باشم . تمام اين مطالب را نظام الملك مىدانست . اما روزى كه نوشت مرا مرخص كنيد با مؤيد الدوله بيايم باكمال ميل اجازه

--> ( 1 ) - هلندى