قهرمان ميرزا عين السلطنه

1422

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

تاخت اسب در زحمت بود . اسمعيل خان و جمعى از سوارها بالا رفته از پاچهء كوه مىآمدند . پائين‌تر از آنها جمعى از سوارهاى سرتيپ ، بعد من و فتح الممالك و حاجى محمد كريم خان دائى اسمعيل خان ، بعد سرتيپ ، بعد اسمعيل خان ممسنى با جمعى ديگر به همين نظام روانه شديم . اين همان كوههاى سرحدست . اول آن ايلات قشقائى ، بعد عرب و ايلات خمسه ، ييلاق دارند . صحرا بىآب و خشك [ بود ] . هوبره دانه‌دانه داشت . گفتند هوبره با ايل مىآيد و با ايل مىرود . چندى ديگر كه ايل مىآيد بسيار مىشود . بواسطهء شكار آهو از هوبره‌ها صرف‌نظر كرده مىگذشتيم . خبر از بعد نداشتيم . يك مرتبه سوار بالائى به‌هم خورده تاخت نمودند ما تماشا مىكرديم . دو تير هم انداختند اما نخورد . مدتى رفته از مقابل ما پنج آهو بيرون آمد تاخت آورديم . با كلاه به سوار بالائى اشاره شد كه جلو را بگيرد . آهو رم خورده برگردد . دنبال آهو را گرفته مىرفتم . اسب كهر خوب مىرفت . در اين راه به تمام اسبها صدمه وارد آمده تمام زخم و لنگ شده‌اند ، مگر اسبهاى من كه [ از ] حسن توجه محمد بيك همان‌طور بلكه چاق‌تر شده‌اند در تمام اردو و اسباب حيرت است . شرط كرده بودم اگر از طهران بيرون بروم محمد را يك چوب مفصلى جهت اداهاى شهر بزنم ، اما اين فقره اسباب تخلف شد . سوار بالائى شكارچى در ميانه نداشت ، تفنگ چهارپاره هم نداشتند . حاجى خان هم جزو آنها [ بود ] و بىخود تفنگ « مكنز » گرفته بود . در عوض اين‌كه جلو گرفته تيرى خالى نكند دنبال كرده داخل آهوها شده دو سه تير گلوله خالى نمودند . آهو برنگشت و سربالا شد . گفتيم اسمعيل خان خواهد زد . اگرچه دور بود باز خوب رسيد . يك مرتبه ديديم اسب سرهم زده سوار تكانى خورد و صداى تفنگى هم آمد و پياده شد . حتم كرديم شكار كرده . اما چون ندويد مأيوس شديم . چند دانه درختى از دور پيدا بود . آنجا رفتند [ در ] باغى از عرب كه بلاصاحب و باغبان با مختصر آبى بود ناهار خورديم . معلوم شد دست اسب اسمعيل خان به سوراخى رفته و زين روى گردن اسب افتاده با آن حالت تيرى انداخته نخورده است . قهوه‌چى اسمعيل خان كه چشم ريزى داشت و مىگفتند بسيار خوب دور را مىبيند گل باقرى قرا پائين چادر آفتاب‌گردان نشان داد . رفتم يك دانه در زمين و يك دانه در هوا در حضور آنها شكار شد ، با وجودى كه چند سال است شكارى نرفته و تيرى خالى نكرده بودم . يك فنجان چاى خورده به عجله سوار شديم . دو دانه آهو از پائين درآمد . همان‌طور سرازير رفت . بعد از پائين اشاره كردند تاخت آورديم . اين قشقائيها عجب در دواندن اسب ماهر هستند . هر اسبى سوار شوند خوب مىدوند . اسماعيل خان همراه ما بود . جلو افتاد مدتى رفت . بعد تيرى انداخت . بعد از ساعتى رسيديم گفت دو دانه گرگ بود و من وقتى كه نزديك شده خواستم بزنم دو آهو