قهرمان ميرزا عين السلطنه
1378
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
مستطاب معظم كه قبول فرموده به همراهى حضرت و الا آنجا رفته همه قسم التفات و لطف فرموده ، باوجود كمى وقت تهيه و تدارك ديده ديروز هم در عمارت و باغ يوسفيه كه حضرت ايشان نقل مكان فرموده بودند صدراعظم آمده مرخصى از ايشان هم گرفته شد . امروز به سلامتى حركت از طهران بود . ديشب را خيلى بيدار بودم . مشغوليات مختصرى بود بد نگذشت . با وجود آن صبح زود بيدار شدم . وسائل سفر فارس هيجده مال به روزى چهار هزار از حاجى مصطفى نام عرب اجاره شده بود . آقاى نظام الملك هم از ايشان گرفته بودند . هرچه معطل شدم نيامد . افخم الدوله آمد جمعى را دنبال مال فرستاديم . محمد بيك پيدا نبود . هردفعه خبرى مىآورند . وقت گذشت . افخم الدوله را منزل گذاشته ، شاهزاده آغا آنجا بود با ايشان و اهل خانه وداع كرده به خانهء حضرت و الا رفتم . اميرزاده و آقاى عماد السلطنه بودند . مدتى معطل مال شديم كه چادر و دستگاه را ببرند نيامد . ابو القاسم خان و هومان خان با شش هفت نفر فراش را حضرت و الا مأمور فرمودند رفته مال را هرطور هست بياورند . تا پنج از دسته گذشته از اين جمع خبرى نيامد . از منزل هم همانطور حضرت و الا مىفرمودند هرطور هست برو و خودت را به آقاى نظام الملك برسان . آقاى عماد السلطنه بر خلاف آن عقيده داشتند . خيلى تلخ گذشت . حضرت و الا بيشتر اوقاتشان تلخ بود . رفتيم اندرون ناهار آوردند . خبر ورود مال رسيد كه اين جمع جبرا و قهرا آنچه مال در كاروانسرا بود بيرون آورده بودند . حاجى مصطفى مخفى شده و هيچ نديدهاند . اين قاطرها هم از ديگرى است . بعد از ناهار پاى حضرت و الا را بوسيده همانطور پاى حضرت عليه [ را ] با همشيرهها وداع كرده دم در با آقاى عماد السلطنه و ميان بازار با حورى عزيز . از سمت سر قبر آقا به دروازهء حضرت عبد العظيم ( ع ) رفتيم . دم آبانبار قاسم خان با اميرزاده محمد حسن ميرزا و طاهر خان و شريف خان وداع كرده روبهراه شديم . نواب سليمان ميرزا ، حاجى خان و چنگيز خان همراه بودند . مابقى نوكرها در منزل [ بودند ] و خبرى نداشتم . يك ساعت و نيم كشيد تا حضرت عبد العظيم رسيدم . چون وقت تنگ بود از همانجا سلامى كرده زيارت مختصرى خوانده مرخص شدم . جناب وزير نظام را ديدم از آقا جويا شدم . گفت يك ربع مىشود حركت فرمودهاند . تند برويد خواهيد رسيد . وداع كرده سليمان ميرزا و حاجى خان را گفتم آرام بيايند . خودم با چنگيز تاخت كردم . از زنجيرى كه براى گرفتن پول و دادن بليت گذاشته بودند گذشته ديدم از عقب يك نفر تاخت مىكند . نگاه كردم افخم الدوله بود ايستادم بياناتى كرد . از نيامدن آشپز و پيدا كردنش و كتك زدن و گرفتن