قهرمان ميرزا عين السلطنه

1241

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

نداشت هميشه صحبت مضحك كند . يك‌وقت از تقدس خوشش مىآمد . يك‌وقت از بىدينى . يك ساعت از علم ، يك ساعت از جهل . نمىگذاشت كسى بداند چه رويه‌اى دارد و چه ميلى دارد . مثلا محال بود از اندرون بيرون بيايد سمتى برود كه ديروز رفته بود ، يا اطاقى كه صبح نشسته بود . صحبت محال بود در حضور جمع بكند مگر مطالب غيرلازم . خيال خود را هيچ‌وقت بروز نمىداد . مشورت مىكرد ، اما يك‌وقت كسى مطلبى مىگفت بىاندازه بدش مىآمد . اگر يك نفر از اهل درب خانه صحبت پلتيك مىكرد كه از او متوقع نبود دشمن مىداشت . فخر الملك مكرر مىگفت امروز در سر كاغذخوانى من فلان مطلب را از روى پلتيك به شاه عرض كردم تا چهار روز به من حرف نزد . مىخواست حالى كند تو پيشخدمتى ديگر به اين كارها چه‌كار دارى . جز با صدراعظم بطون امر را به هيچ‌كس نمىگفت . خيلى از اين كارها داشت ، خصوصا بيشتر براى اين‌كه خيالات خودش را مخفى بدارد . اخلاق مظفر الدين شاه اما حالا به كلى بر خلاف آن است . همه‌كس مىداند صبح شاه بيرون مىآيد كجا خواهد ايستاد ، چه خواهد گفت ، كى خواهد آمد ، كدام اطاق خواهد نشست . يك نسخه است و يك حالت ، شاه از اندرون كه بيرون مىآيد معين است جلوى سرايدارخانه مىايستد هركس هست حلقه زده شاه بناى صحبت را مىگذارد . تمامش از آذربايجان است . هر مطلبى را هم كه مىگويد قسم ياد مىكند و قسم بلكه تكيه‌كلام او « به خداى لا شريك له » است . از گندم مراغه صحبت مىفرمودند كه هر دانه صد دانه علاوه مىدهد . حالا براى اثبات اين مدعا صد مرتبه « خداى لا شريك له » را شاهد آوردند . در بين صحبت و فرمايشات صدراعظم از بيست قدمى ظاهر مىشود ، شاه به‌دست اشاره مىفرمايند جلو باز مىشود . بعد خودشان چهار پنج قدم استقبال مىكنند . همراه صدراعظم هم جمعى البته هستند . بر حلقهء سابق افزوده مىشود و صحبت تجديد مىشود كه حالا مشغول تعريف گندم مراغه بودم شما نمىدانيد چه حكايتى است . محتمل است بعضى روزها از نرخ و غيره فرمايشات شود . رأى مبارك خودشان را مىفرمايند . يك روز از گوشت و عمل قصابخانه مىفرمودند . حكومت با نير الدوله بود كه ما خودمان پولى مىدهيم ، عين الدوله هم بدهد ، خودت هم بده ، تقى و نقى [ هم ] بدهند . بعد از نير الدوله نظام السلطنه ايستاده بود و « تقى » او شد . باز شاه ملتفت نشده مجددا فرمودند . اين دفعه به اشارهء دست نظام السلطنه « نقى » واقع شد كه مردم اندكى خنده كرده بيرون كه آمدند خنده‌ها شد و از شاه خيلى مستبعد دانستند كه اين قسم