قهرمان ميرزا عين السلطنه
954
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
خوابهاى افراد دربارهء شاه خوابها و حكايتها از شاه و ديگران نقل مىكنند . شاه را مىگويند چند شب قبل از شهادت خواب ديده بود صحراى پرخون است و اسب ميان آن تاخت كرده . ديگرى طشتى پرخون در جلوى خود در خواب ديده كه به آن طشت نگاه مىكرده است . ديگرى خوابى بود كه نوشتيم . از حاجى ميرزا حسن آشتيانى خوابى نقل مىكنند كه سه سال قبل ديده بود كه حضرت امير المؤمنين فرموده است شاه شهيد را بگو بيايد . او رفته و ناصر الدين شاه را صدا كرده خدمت آن حضرت مىبرد . و اين خواب را در پشت كتابى يادداشت مىكند . خواب ديگرى از سهم السلطنه ذو الفقار خان ميرآخور حضرت نايب السلطنه نقل مىكنند ، يعنى لقمان الملك طبيب مىگفت . همان روز جمعه صبح كه درب خانهء حضرت و الا بوديم و اين واقعه پنج ساعت بعد واقع شد سهم السلطنه خوابى حكايت كرد كه ديشب ديدهام . مجلسى است منبر بزرگى گذاشتهاند . حضرت رسول ( ص ) و حضرت امير ( ع ) و حضرت عيسى در روى منبر ايستادهاند من هرچه كردم كه بتوانم داخل آن جمعيت بشوم ممكن نشد . بعد از بعضيها پرسيدم كه چه حكايت بود و چه فرمودند گفتند حضرت رسول ( ص ) مظفر الدين شاه را صدا كردند و فرمودند كارها با اوست . فورا بيدار شدم . خواب عماد السلطنه بگذريم از اين خوابهاى مفصل كه شخص من يقين ندارم ، تمام نقلقول است . اما خوابى كه من يقين دارم و مثل اين است كه من ديدهام و قبل از وقت شنيدم اين است . آقاى عماد السلطنه در شب 17 جمادى الاولى خواب ديدند و به من و حضرت و الا و افخم الدوله فرمودند يعنى دو روز بعد از آن ، در اطاق پنجدرى رو مغرب در اندرون ، من بالاى اطاق نشسته و عين السلطنه پائين اطاق ايستاده . « جناب » مرحوم كنار بخارى نشسته . من گفتم « جناب » تو كه مردهاى اينجا چه كار مىكنى ؟ گفت روح من كه نمرده ، با آن وقت فرقى ندارم . بعد مجلس تغيير كرده ديدم جناب دم در اطاق نشسته ، عين السلطنه گوشهء اطاق . من بلند شده آمدم جلوى جناب همانطورها كه رسم بود و ديده بوديد دستم را جلوى دهن جناب بردم نمىدانم از كجا اين اراده و سؤال به من الهام شد . تكان دادم كه جناب تو مردهاى از همه چيز خبر دارى ، اين شاه چه وقت مرحوم مىشود . سرش را بالا كرده به من نگاهى كرد . بعد دست خود را بلند كرده پنجهء خود را گشود و دست ديگر روى زانويش بود و يك انگشت خود را گشاده و دراز كرده بود گفت اينقدر . من بيدار شدم گفتم عجب خوابى ديدم . البته اضغاث و احلام بوده . بعد در پشت كتاب نوشتم . گفتم يا شش هفته يا شش ماه يا شش سال يا به كلى دروغ خواهد شد . بعد اين بود كه به شماها گفتم . درست شش ماه كشيده . هفدهم جماد الاولى تا هفدهم ذيقعده شش ماه قمرى مىشود . اين خواب صحت دارد و