قهرمان ميرزا عين السلطنه

944

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

مذاكرهء صاحب‌جمع با ميرزا رضا صاحب‌جمع مىگفت من و چند نفر ديگر محض تحقيق به فرمودهء صدراعظم نزدش رفتيم . آن چند نفر بناى سرزنش و فحش را گذاشتند . گفت عجب اشخاصى را محض تحقيق فرستاده‌اند . شماها تماما بىعقل و بچه هستيد برويد بيرون . يك نفر از شما بماند . من چند دقيقه با او تكلم مىكنم هر آينه او را عاقل ديدم مطلب را خواهم گفت . مرا منتخب كردند نشستم . بنا كرد حرفهاى بزرگ زدن . ديدم اين تحقيق و حرفهاى او باعث خطر جانى و مالى است . بلند شده گفتم من هم عذر مىخواهم . گفت دانستم كه عاقلى . حرفهاى ميرزا رضا معتمد الدوله مىگفت ديگران گفتند كه مثل زد براى او كه شنيده‌اى آخوندى بود و شاگردى و هميشه شاگرد دعا مىكرد خدايا آخوند مرا بكش . آخوند گفت دعا كن پدر و مادرت بميرند و الا من نباشم ديگرى . حالا اين شاه را كشتى شاه ديگر . گفت او را هم مىكشند . گفتم ديگرى . گفت آن را هم . گفتم تا كى . گفت تا وقتى كه اين قواعد و رسومات بىمعنى باقى است . بعد عصاى خودم را به سرش زدم . نگاه كرده گفت گمان مىكردم مردى ، حالا فهميدم كه زنى . اين كارهاى زنانه چيست . در اول گفته بوده الحمد لله شاه بهتر است و طپانچه به دستش خورده . گفته است اگر من زدم مىدانم كجا خورده و همان ساعت تمام شد و شرش كنده شد . به صدراعظم پيغام داده كه من شخص بزرگى هستم . من كشندهء ناصر الدين شاه هستم . نمىتوانم نان و پنير بخورم . دندان‌درد و گوش‌درد زحمتم مىدهد . غذاهاى خوب كباب و آبگوشت براى من روانه كنيد . جراح بفرستيد گوش مرا معالجه كند . صدراعظم جراح فرستاد و قدغن كرد غذاى خوب دهند تلف نشود تا ورود شاه . فحش‌هاى ميرزا رضا به امين الدوله امين الدوله به ملاقات او رفته بود . با آن قر و غمزه دستهاى خودش را به همديگر ماليده گفته است خير نبينى چه كارى بود كردى . از قضا صبح خيلى به ديدن رفته بودند و فحش داده بودند . اوقات ميرزا رضا تلخ شده بود . فورا جواب داده « خير نديدى گور پدرت . . . برو دور شو . . . چه از جانم مىخواهيد . » امين الدوله فرار كرد . ديگر قدغن شد در را بستند كسى نرود . وضع ميرزا رضا سياه چهرهء لاغر ، دماغ كشيده ، ميان‌بالا است . عمرش چهل و پنج سال است . اما از چشمش پيداست كه . . . مىباشد . زن خود را چندى قبل طلاق داده . مىگويند پسر خودش را هم سر بريده . هم امتحانى از قوت قلب و جرأت و