قهرمان ميرزا عين السلطنه
939
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
هردو سه مطلب به اين زمان چسبندگى دارد و گمان مىكنم عماد السلطنه هم فهميده شاه رسيد . همراه رفتيم . شاه گرفته بود و در ميان بازار كمتر حرف زد . وارد صحن شديم . شاه قدرى به گنبد و منارهها نگاه كرد . يك سر به سر مقبرهء امين اقدس رفت . چكمه هم پوشيده بود . نگاه به قبر كرده بطور تألم و افسوس نگاه كرد . دست خود را دو سه مرتبه تكان داد . از من پرسيد ساعت چند است ؟ گفتم پنج ساعت و بيست دقيقه بالا از دسته گذشته . فرمود ظهر شده . عرض كردم نمىدانم . صدراعظم گفت بله يك ربع از ظهر گذشته است . فرمودند زيارت و نماز مىكنم آن وقت مىرويم براى ناهار . شاه دم كفشكن رفت . يك نفر عرب ايستاده بود . اين را ننوشتم : گفت در همانجا يك نفر عريضه داد خواستند رد كنند صدا كرده عريضه را گرفت . شاه مدتى نگاه كرده آنطور كه منتظر بوديم صحبت كند و خنده كند نشد . بعد صدراعظم يك بليت يك تومانى درآورده به عرب داد . عرب قبول نكرد كه فلوس نيست . مدتى زحمت كشيده حالى كردند فلوس است من وضو نداشتم به معين الدوله گفتم برويم در باغ مهدعليا بعد از ناهار وضو گرفته راحت به زيارت مىآئيم . باهم رفتيم دم باغ روى نيمكت با ناصر الملك و آغا بشارت خان و ديگران نشستيم . سه دقيقه نكشيد كه صاحب جمع وارد شد . ناصر الملك برخاسته خواست دست بدهد او كناره كرد . پيش خود من گفتم چرا احمق شده براى چه بىاحترامى كرد . ديدم جلوى من آمد گفت شاه در حرم غش كرده زود برو . من يكمرتبه حالتم پريشان شد دويدم و آغا بشارت عقب من . من او را جا گذاشته زود رفتم . ديدم در صحن وليعهدى بسته . فراش تا مرا ديد باز كرد . داخل شدم گفتند سر مقبرهء جيران برويد . رفتيم . ديدم يك متكاى چيت پائين پاى شاه گذاشته يك متكا زير كمرش . امين خاقان نشسته شاه به او تكيه كرده . دست شاه دست دكتر شيخ حكيم صدراعظم است . پائين پاى شاه صدراعظم و پسر ناظم السلطنه كشيكچىباشى و حاجب الدوله نشستهاند . رخت شاه را پس كرده و جاى زخم نمايان است . نگاه كردم ديدم عمل گذشته . نبض را دست زدم ديدم ساقط شده . گفتم دكتر حال چيست ؟ گفت عيبى ندارد ، اغلب در وقت ضعف نبض ساقط مىشود . پيراهن شاه كنار رفته بود . ناف شاه پيدا بود . ابدا حركت نداشت . شربت آوردند خواستم دهن شاه بريزم صدراعظم قاشق را گرفته اول خودش خورد . بعد گفت بده . من لب قاشق را به گوشهء دهان شاه گذاشته ريختم . همانجا ماند و پائين نرفت . بعد چشم شاه را باز كرده دكتر دست كشيد گفتى هزار سال است مرده . من بلند شدم و يكمرتبه كلاه خود را زمين زده فرياد و ناله كردم . صدراعظم انگشت خود را به دماغ كشيده و آرام گفت ساكت ! حال مىآيد ، وحشت نكنيد ، بد خواهد شد . من ديدم كار گذشته به فكر خانه و زندگى خود افتاده گفتم پس من بروم حكيم بياورم . صدراعظم گفت بلى بسيار خوب است ، زود برو طبيب بفرست . بيرون آمده سوار كالسكه شده زود منزل آمدم . صدراعظم هيچ خود را نباخته و ابدا تفاوتى به حالش نكرده بود و اين خيلى قوت قلب لازم دارد كه ابدا اضطراب و گريه نكند .