قهرمان ميرزا عين السلطنه

889

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

گفته بود اين مناصب افتخارى است و بايد خودتان بخريد ، امروز خودم بردم نگاهى كرده همين جواب را داد . هرچه خواستم حالى كنم اگر بنا بود خودم بخرم برات آن‌قدر قلم نمىخورد و درجهء اول سيم نمىشد به جائى نرسيد . « 1 » سردارى مرواريد براى شاه اعليحضرت هم ظهر از اندرون بيرون تشريف آوردند . با لباس مشكى يقه خز ، شال‌گردن مخمل بسته ، جواهر و الماس بسيار آويزان كرده به قصر ابيض تشريف بردند . تازگى براى شاه سردارى مرواريددوزى دستور العمل مرحمت شده مىدوزند . بايد خيلى تماشائى باشد . گفتند آنچه مرواريد درشت اعلى بوده به كار برده‌اند . چند سال قبل سردارى زمردى دوختند ماهوت سردارى سفيد بود . الحق زمردهاى اعلى دارد . منزل حضرت و الا رفتم شمران تشريف برده‌اند . چند روز است بسيار سرد شده . يعنى چهارشنبهء گذشته و سه‌شنبه كمى برف آمد اما به زمين ننشست . تمام آب شد . از آن به بعد هوا سرد شده ، يعنى خيلى سرد است . براى حاصل با نبودن برف البته ضرر دارد . زيارت با حضرت و الا كالسكه نشسته حضرت عبد العظيم ( ع ) [ زيارت ] رفتيم . جمعيت خيلى زياد بود . دست آدم به ضريح نمىرسيد . زن و مرد داخل [ هم‌اند ] ، خدا عالم است چقدر معصيت مىشود . خصوصا اين زنهاى طهران و اين تجملات و بزكها و لباسهاى تازه . يك نفر زن كه دستكش و « يلن » و چارقدش گلى بود در گوشهء رواق امامزاده حمزه ( ع ) ايستاده بود . هركس مىگذشت جان و دل مىداد و زيارت او را بر زيارت امامزاده استغفر الله ترجيح مىداد . دستمال ابريشمى پشت گلى به همان رنگ لباسش به دماغ و دهنش محض سرما پيچيده بود كه هزار مرتبه بر حسن و جمالش افزوده بود . سر مقبرهء اعتضاد السلطنه رفته چاى خورديم ، گرم شديم . همين خانم با سه نفر ديگر بيرون آمدند . دم حوض نزديك درخت چنار ايستادند . هركس در صحن بود بدان سمت نگاه مىكرد . در اين سرما تماشاى او طورى مردم را مشغول كرده [ بود ] كه يخ بستند و ملتفت حال خود نبودند . « 2 »

--> ( 1 ) - حاشيه - اين تمثال را ندادند كه ندادند تا شاه شهيد شد ، برات آن هم در ميانهء كاغذجات مفقود شد . الحمد لله امين السلطان هم معزول شد . مثل مرحوم صاحب اختيار بايد فرمان را سوراخ كرده در عوض تمثال جواهر به گردن آويزان كنم . ( 2 ) - حاشيه : همين خانم بعد از يك سال در همان امامزاده حمزه ملاقات شد كه به لباس مشكى درآمده همان دستمال صورت مشكى بود ، جلوه‌اى كرد كه ما فوق آن متصور نيست ، باز نفهميدم كه بود . تعجب اين است كه آن روز هم پانزدهم شعبان بود ، اين دفعه هم پانزدهم شعبان 1314 ، همان‌طور سرد و سخت . از غرايب اتفاقات است .