قهرمان ميرزا عين السلطنه
868
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
دعوت داشت . من و تولوى خان محض تنهائى شعاع الدين ميرزا مانديم . شام را خدمت خانم خورديم . صحبت خيلى زياد شد . ساعت سه سلطان الحكما آمد . ذات الريه كرده و باد آورده . مشكل است چيزى بشود . صدر الحكماء هم جواب كرده بيچاره جوان و خيلى حيف است . ساعت شش سوار شده هوا سرد [ بود ] نسيم خيلى سردى مىآمد . عزيز الدوله ناخوش نديده و ناخوشدارى نكرده خيلى متوحش [ بود ] و از شدت خيال دو سه ناخوشى هم براى خودش پيدا كرده بود . فرمودند حكما امروز هم بيا . عصر رفتم تولوى خان هم بود . گفتند امروز حالش تا ظهر بهتر بود مجددا مغشوش شده . ميرزا جوزا شعبدهباز ميرزا جوزانامى آمد مرد كامل سياحت كردهء دانائى بود ، شياد و مشعبد . قريب دو هزار شعبده مىگفت بلدم . اما بيچاره مفلوك و گرسنه [ است ] . در اسلامبول و مصر و هندوستان كارش خيلى رونق داشته . هرچه آنجاها اندوخته كرده در اين مدت تمام كرده . به اصرار تمام دو چيز نشان ما داد . دوازده اسم مختلف به من گفت نوشتم در دوازده كاغذ كوچك . من هم اسامى را خيلى مختلف نوشتم از فرنگى و عربى و فارسى . همان اسمها را به عين در ورقهاى نوشتم به هريك نمره گذاشتم . آن كاغذهاى كوچك را مدور گذاشته و آن كاغذ كه نمره داشت به دست خودم گرفتم . يك اسم گفت از ميان آن دوازده اسم با نمرهء آن جدا كرده در ذهن نگاهدار . همانطور كردم . بعد گفت انگشت خود را به روى يك دانه از اين كاغذهاى كوچك كه مدور گذاشته شده بگذار . همانطور كردم . گفت بر نمرهء آن اسم سيزده عدد اضافه كن . آن عدد چهار بود سيزده علاوه كرده هفده شد . گفت از آن نقطه كه انگشت گذاشتهاى بشمار . در ذهن شمردم . به روى يكى از كاغذها منتهى شد . گفت كاغذ را بردار و بخوان . ديدم همان اسم است كه در ذهن گرفته بودم ، آفرين كرده . مجددا گفت يكى از آن اسمها را نشان كن . اسمى جدا كرده در ذهن نگاه داشتم . بعد دست به روى كاغذهاى كوچك گذاشتم . گفت سه عدد شمرده كاغذ چهارم را بردار . همانطور كردم مطلوب بود . بارى خيلى از اين چيزها بلد است . بعضى از آنها را اسباب لازم دارد . فورا و بدون اسباب و ادوات نمىشود . هركجا او را دعوت كنند اول كه وارد مىشود پاكتى سربسته تقديم مىكند . پس از دو سه ساعت مىگويد سؤالى كن . هر سؤالى آدم بكند مىگويد پاكت را باز كن در كاغذ سؤال و جواب آن نوشته شده است بدون كم و زياد و ذرهاى تخلف . خودش چيزها مىگفت كه عقل از قبول آن و تصور آن قاصر است . مغرب با تاج الدين ميرزا در درشكه نشسته به سمت منزل آمدم . محرمانه گفت مشكل عيال شعاع الدين ميرزا خوب شود . هروقت خداى نكرده واقعه دست داد و اطلاع دادم فورا بيائيد . او مهمان بود رفت كه عذر خواسته منزل برود و من منزل آمدم . جمعه 3 شهر رجب المرجب - خانهء آقاى عماد السلطنه مدعو بوديم . عيال شعاع الدين ميرزا بهتر است . امروز تشريف داشتند . خيلى خوش گذشت .