قهرمان ميرزا عين السلطنه
83
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
شكست يا نه . ما تركمنها اجاقيم ، هركه به ما آزار بدهد همينطور خواهد شد . من بنا كردم به خنديدن . از خنده رودهبر شدم . عليمردان يك قدرى پايش درد گرفت . خدا رحم كرد . يك تيغ به دم اسب چسبيده بود . بنا كرد به جفتك انداختن . پيادهها رسيدند تيغ را برداشتند . امروز هم نخوابيدم . رفتم درخت توت يك قدرى خوردم . آمدم يك قدرى رساله و كتاب انگليسى خواندم . عصر با نظر رفتم گردش . هرروز كه با نظر گردش مىروم هيچ چيز شكار نمىكنم . روز از اين بهتر نبود . جاى سركار آقا داداشم با تولوى خان خيلى خالى بود كه شكار خرس را تماشا كنند . اگر امروز اين خرس شكار نشده بود معلوم مىشد كه چقدر خسته بوديم . به حمد الله شكار شد . اما هيچ خستگى را نفهميديم . زياده چه بنويسم . قهرمان قاجار . دوشنبه 9 شهر شوال - صبح سوار شديم از راهى كه ديروز برگشتيم رفتيم به اولان . پيادهها را پخش كرديم . هرچه گرديدند شكارى پيدا نشد . باز رفتيم به اسمعيل ماز همان جاى ديروز . خيلى ايستاديم شكارى پيدا نشد . هرچه كدخدا امين « جورا ، جيرا » كرد چيزى پيدا نشد . باد خوبى مىآمد . من وقت رفتن اسب شيدا را سوار بودم . شيطانى كرد دادم به طاهر خان . اسب كرهء قزل را طاهر خان سوار بود آن را سوار شدم . ديروز طاهر خان آمد . در سربالائى نظر قاطر سوار بود ، بعد قاطر سوار شدم . قاطر خوب مىرفت . ديروز ناظر نبود . ناهار را خورديم . در ميان ناهار صدا بلند شد ما بلند شديم تفنگها را برداشتيم . بعد كدخدا پرسيد چه چيز است معلوم شد آدم در ميان جنگل راه مىرفت . پيادهها خيال كردند كه خرس است . ناهار را برداشتند يك ساعت بعد پيادهها را « جيرا » كرديم . خيلى كبك از آن قلهء كوه بلند مىشدند ، به قدر صدتا . حضرت و الا به يك كبك يك تير زمينى ، يك تير هوا انداختند نخورد . يك زن با يك بچه و يك پسر دوازده سيزده ساله در آن قلهء كوچك چادر زده بودند . آن زن زن آقا كوچك بود . نگاهبانى گندم و جو را مىكند . سه ماه در آن كوه هستند كه خرس و گاوها آن گندمها را نخورند . يك خروار گندم به آن زن مىدهند . اين زن زن نيست بلكه از مرد بالاتر است و پر جرأتتر است . آن پسر مىگفت ديروز دو خرس آمدند به كمر « عروسكمر » . پيادهها هرچه عروسكمر را گرديدند چيزى پيدا نشد . معلوم شد كه خرسها رم خوردهاند از صداى تفنگهاى ديروز . مراجعت كرديم پيادهها از سر كوه هر يكى را به زمين گذاردند مثل ديروز آمدند پائين . به يعقوب و هاشم ، مهدى ، حيدر خان انعام مرحمت شد كه مرخص شوند . تعريف يعقوب را كه نوشتم حالا تعريف هاشم را مىنويسم . خيلى بد كلاه است . هميشه تكهاى سرش است . هرجا را كه مىپرسى هاشم اينجا چطور است مىگويد خيلى « خراو » است خيلى خراوست . هاشم آنجا چطور است ؟ آنجا خيلى خراوست خيلى خراوست . خراب يعنى سخت است . هركجا را مىپرسى چطور است مىگويد خراوست . خواه خوب باشد خواه بد . مثل او نمىشود نوشت . آن جورى كه او مىگويد خراوست . امروز از قدم طاهر خان و نظر بود كه شكار نشد و الا مىشد . بالاى كوه خوب جائى است . اين پائين كه دم رودخانه است بقدرى گرم است كه چه بنويسم . امروز خوب روزى نبود . امروز زيادتر از ديروز پياده و شكارچى بود . اما