قهرمان ميرزا عين السلطنه
813
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
الدوله تشريف بردند . من خدمت معتضد السلطنه رفتم ، اتفاقا « * » سوار شده . سوارهء كرد و ترك و سوارهء خواجهوند جهت سان حاضر شده بود . مدتى آنها را تماشا كرديم . با هفت تومان مواجب الحق سوار ممتازى انتظام الدوله ترتيب داده بود . اسبهاى خيلى اعلى ، زين و برگهاى ممتاز ، به هرجهت منظم و خوب بود . به سمت چادر شاه رفتيم . بالاى آن زراعت ارزن بود . يك بلدرچين زدم يك دانه هم توله استاپ گرفت . معتضد - السلطنه سه تير انداخت و نخورد . قدرى هم در چادر شاه نشستيم . چادر زرى اصفهان خيلى خوب بود . شاه آمد . خدمت حضرت و الا به آفتابگردان رفتيم . سوار آمد كه از حضور مبارك بگذرد . با فخر الملك و معتضد السلطنه به حضور رفتيم . من بيرون چادر بودم . شكار قرقاول حضرات براى رفتن شكار به قرق « پرطاسبان » كه بالاى « شاه تاجر » است ، عرض كردند . شاه فرمودند هوا خوب نيست من نخواهم رفت ، شما برويد . بعد فرمودند اگر يك قرقاول آورديد صد تومان مىدهم . تعظيم كرده بيرون آمدند . باشى و عبد الحميد خان هم مرخص شده آمدند . با آقاى عماد السلطنه جمعا رفتيم . از عقب محمد مهدى ميرزا و عيسى خان به فاصله رسيدند كه شاه ما را روانه كرده شلوغ كنيم و شما شكار نكنيد و حال آنكه هشت سال است يك مرتبه به آنجا شكار رفته آن هم شكارى نشد و فردا از اينجا مىرود تا كى خدا بخواهد و به كجور بيايد يك مرتبهء ديگر برود . با وجود اين بخل دارد و راضى نمىشود ديگرى هم به اجازهء خودش برود . اول مرخص مىكند ، بعد از دنبال آدم روانه مىكند شلوغ كنند شكار نشود . باران گرفت و به عشق شكار مىرفتيم . خيلى سربالائى رفتيم تا به جاى شكار رسيديم . باران شدت كرد . از روى درخت زيادتر آب مىريخت . چند جا « واشو » داشت چمن بود . معين است قرقاول در ميان آنهاست . يك كبك چيل پريد . قرقى فخر الملك گرفت . يك دانه هم خودش زد . زربهء ديگر كبك چيل بلند شد . يك دانه ميرزا محمد آدم مجد الدوله زد . ميان علفها با عبد الحميد خان ايستاده بودم . توله مارخ داد . بعد از زحمت زياد يك فره قرقاول بلند شد . من و عبد الحميد خان سواره دو تير انداختيم . معتمد السلطنه پياده [ شد ] او برداشت . چند دانهء ديگر پريد . از بس تفنگ خالى مىشد انسان خودش را گم مىكرد . تفنگ من خالى بود ، در كار فشنگ گذاشتن بودم يك مرتبه خروس قرقاول از جلويم بلند شد . آقاى عماد السلطنه از عقب تفنگ را خالى كردند خروس سرازير شد . آقابك و رحيم دويدند باز بلند شد . يك دانه عيسى خان زد . يعنى هر فره كه بلند مىشد اقلا چهار تير صداى تفنگ مىآمد . ديگر هركدام زيادتر زور داشتند يا ديگرى تصديق مىكرد برمىداشتند . يك دانه هم تولهء عبد الحميد خان گرفت . در اين بين گفتند خروس گم شده توله هم نداشتيم . هرچه خودمان گشتيم پيدا نشد . به تمام اين شكارها
--> ( * ) - به اتفاق .