قهرمان ميرزا عين السلطنه

80

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

يكشنبه 8 شهر شوال المكرم سنهء 1303 - صبح زود در سرزدن آفتاب سوار شديم . سربالا از قريهء جولادك گذشتيم . از گردنهء بژم بالا رفتيم . مزرعه اتك را ديديم . جاى خوبى بود . مه بود . هوا سرد شد . دست درست كار نمىكرد . از مرتع كلاته‌سر و پيچاكوه به مرتع شورستان رسيديم . كبك زياد برمىخاست . گون بسيار داشت . گون قره‌پاچه بود . از آنجا به اسمعيل‌ماز رسيديم . در آنجا بس‌كه سرد بود آتش كرديم . من و ابو القاسم ، آقا حسين خيلى خوب گرم شديم . بعد من تفنگ را يك لول راست را چهارپاره چپ را گلوله پر كردم رفتيم خدمت حضرت و الا . مستعد خرس بوديم . تفنگچيهائى كه همراه بودند : حيدر خان ، بهرام خان ، كامران ، هاشم ، مهدى ، يعقوب ، آقا كوچك با دو سه نفر ديگر و چهل پنجاه نفر پياده مىگرديدند و هاىهاى مىكردند . سنگ مىانداختند . چوب به بوته‌ها مىزدند . معركه بود . ما در كمين نشسته بوديم . از اينجا درنيايد . همهء آن كوه بوتهء مردال [ و ] آقاجى و شيرخشت و اورس و كهرى بودند . در ميان اينها خرس مىخوابد يا در ميان غار . در آن مكان پيدا نشد . سوار شديم كه برويم آن بغله نرسيده به آنجا كه يك‌بار دادوبيداد بلند [ شد ] كه آمد . ما همه از اسبها پياده شديم رفتيم پائين . از تفنگچيها بهرام خان و حيدر خان و يكى ديگر همراه بود [ ند ] . همه پياده‌ها را پخش كرده بودند . گله به گله بودند . از همه طرف صدا بلند شد . اول از ماها جعفر قلى ديد . گفت انها . من نگاه كردم ديدم سه‌تا هستند : يكى نر ، يكى ماده ، يكى بچه مىروند . اما بچه نمىتواند برود . حضرت و الا را نشان داديم . تا حضرت و الا ديدند خيلى دور شده بود يك تير از تفنگ « كرا » كه رئيس‌جمهور فرانسه تعارف فرستاده بود انداختند . جلو او را زد . تا صداى تير بلند شد تند كردند . بچه نمىتوانست برود ، عقب ماند . حضرت و الا يك تير انداختند يك وجب دور بغل او را زد . يك تير هم از تفنگ مارتينى انداختند ، معلوم نشد . اما آن دو تير گرد كردن . دو سه پياده آنجا جلوى او را گرفتند . يكى از آنها آقا كوچك بود . آمدند جلوى او را گرفتند . يكى از آن خرسها ، يك نفر از آن پياده‌ها را عقب كرد . آن پياده به زور خرس برآمد و خرس را از خود دور كرد . خرس رفت سراغ آقا كوچك . افتاد روى آقا كوچك . يك گاز به پائين پاى او گرفت . آن‌جورى كه او مىگفت يك كارد زد به خرس . خرس آنجا را ول كرد بالاتر را گرفت . باز يك كارد ديگر انداخت . بعد مهدى شكارچى رسيد . چوب به دهن خرس داد . خرس آقا كوچك را ول كرد برگشت پائين . آن خرس نر با آن بچه رفتند بالا پشت يال گم شدند . آن خرس ماده كه آقا كوچك را گرفت رفت پائين ، آن هم گم شد . يك ساعت آنجا ايستاديم اول فرج الله خان جاى ديگر نشسته بود . خرس خيلى نزديك آنها رفته بود . اما نزده بودند . يك ساعت كه گذشت درست مرفوع الطمع شده بوديم كه هرسه رفتند كه بهرام خان گفت كه حضرت و الا مرا مرخص كند مىروم خرس را مىخوابانم مىآيم . حضرت و الا مرخص فرمودند . بهرام خان رفت . ما قدرى معطل شديم ديديم از بهرام خان سراغى نشد . حيدر خان گفت برويد آن دست بغله . ما قدرى رفته بوديم كه ديديم بهرام خان رسيد . گفت شاهزاده تشريف بياور . گفت و افتاد روى زمين . ما گفتيم چه خبر است ؟ بعد بلند شد گفت