قهرمان ميرزا عين السلطنه

81

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

خرس را خواباندم . اما جان برايم نماند ، بس‌كه اين كوه آن كوه دويدم . ما خوشحال شديم . به دويدن افتاديم . اين دفعه از شوق آنقدر در ميان اين درخت و سرپائينى توى اين بوته‌ها و سنگها دويديم [ كه ] همه چكمه‌هامان پر سنگ و تيغ شد . آنجا كه نفهميديم . ما اسبها را سوار شديم يورتمه مىرفتيم . بهرام خان به پاى اسبها مىدويد . كلاهش را برداشته بود لنگ مىانداخت دو ذرع . [ از ] عرق خيس شده بود . مختصر خيلى تماشا داشت . جهانبخش خان ، حيدر خان ، جهانگير خان ، بهرام خان هر چهارتا برادرند . اين از همه كوچكتر است و چاق‌تر است . يك قدرى هم ديوانه است . از آنجا تا به آنجا كه خرس بود خيلى راه بود . رفتيم تا رسيديم به آنجا . يك قدرى بالاتر پياده شديم . يك دره بود كه سيل خراب كرده بود . در چپ دره ايستادم . خرس دست راست خوابيده بود . ما ايستاديم . كدخدا امين گفت پائين‌تر تشريف بياوريد . بهرام خان گفت اگر آن طرف تشريف ببريد خرس نمىزنيد . اين‌جا تشريف داشته باشيد ، اگر نزديد گوش مرا ببريد . به حرف بهرام خان رفتيم . پياده‌ها چهار دور را گرفته بودند . بهرام خان با مهدى پيش ما بودند . يك دسته پياده با كدخدا پائين‌تر ايستاده بودند . آقا حسين با فرج الله خان خيلى بالا بودند . يك‌بار بنا كردند به سنگ انداختن و داد كردن . هى جلو رفتند . سنگ و چوب انداختند تا خرس بلند شد . يك [ بار ] اين طرف يك [ بار ] آن طرف را نگاه كرد ، ديد اين طرف كه ما ايستاده‌ايم كسى نيست رو به ما آمد . پشت بوته و درخت مىايستاد تا درست نگاه كند كه حضرت و الا يك تير از تفنگ « كرا » انداختند كه يك معلق زد . ما خيال كرديم كه افتاد دوباره بلند شد . من رفتم جلو لول چپ كه گلوله بود انداختم . دو مرتبه انداختم درنرفت . اوقاتم تلخ شد . لول راست را كشيدم كه يك‌بار جعفر قلى رسيد با يكديگر انداختيم دوتائى . يك‌هو مال ما هم هردو خورد . دوباره حضرت و الا تفنگ را پر كردند انداختند . آن دو تفنگچى هم انداختند . يك سربازى از طهران آمده بود به ديدن قوم و خويش خودش آن هم همراه بود از سرپائينى دويد . خيلى راست بود پايش رد شد معلق خورد ميان دره كه خرس رسيد بازوى او را در دهن گرفت ، اما گلوله خورده بود و الا مىكند . يك گاز يواش گرفت . سرباز را ول كرد رفت روى سنگى نشست كه حضرت و الا يك تير ديگر انداختند كه خرس از بالاى سنگ به زمين خورد . در آن وقت هركه تفنگ داشت خالى كرد سر خرس ، كه ماها از سرپائينى سرازير شديم . خيلى سرپائينى راستى بود . خاك هم نرم بود پا مىسريد . پياده‌ها ما را پائين آوردند . آقا جمشيد در اين ميان زمين خورد . رسيديم سر خرس . خرس جان داشت . آن وقت كه تفنگهاى همه خالى شد سرباز برخاست ، ده دوازده چوب به خرس بيچاره زد كه ابو القاسم رسيد نگذاشت . همان وقت جان را به جان‌آفرين تسليم كرد . من قمه را كشيدم كه خرس را قمه‌كارى كنم حضرت و الا نگذاشتند . گلولهء اول حضرت و الا به پشت او خورده بود . گلولهء دوم به هيچ جايش نخورده بود . گلولهء سوم كه سر سنگ نشسته بود به گردن او خورده بود . آن تفنگچيها بى خود تفنگ انداختند ، خرس مرده بود . يك يعقوب شكارچى داريم بقدرى ريخت او بامزه است و خنده دارد كه چه بنويسم . يك تفنگ دارد كه هيچ قنداق ندارد .