قهرمان ميرزا عين السلطنه

766

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

كوه دماوند الان كه جلوى چادر نشسته‌ام خوب پيداست . امروز تازه‌گل چلو درست كرده بود . آب اينجا طورى برنج را ضايع مىكند كه نمىشود لب زد . بسيار بد شده بود . جوجه‌ها كمى به داد ما رسيد . دو سه روز است غذاى خوب نخورده‌ايم مگر همان كباب . چهارشنبه 3 محرم الحرام - صبح خيلى كسل بودم به آب نرفتم . گلين خانم سوار شده بالاى ده به آب فرنگى رفت . ناهار خوبى داشتيم . آمدن تازه‌گل بىثمر نبود . پائين چادر سر آسياها رفتم . مدتى زير درختها نشستم . تا بعد از ناهار كسالت بود . دو ساعت خوابيدم . بعد از خواب الحمد لله كسالت رفع شد . به آب رفتم . رضا را مجبورا لخت كردم . سليمان ميرزا صابون سرش زد . مويش مثل نمد شد . صابون در اين آب نمىشود زد . بدن آدم پس از كمى توقف به شدت سوزش مىكند . در چشم اگر برود سوزش زياد مىكند و تا مدتى سوزش باقى است و خوب نيست در چشم برود . اين‌طور اهل ده مىگويند . بيرون آمدم . قطيفه را كه به بدنم مىماليدم مثل اين بود كه جاجيم يا چيزى از آن خشن‌تر ماليده باشم . فرنگيها صبح رفتند . لباسهاى كثيفى پوشيده بودند . قاطر سوار شدند . يك تفنگ بيشتر نداشتند . گيوه پوشيده بودند و عوض چكمه جوراب بلندى . هريك چماق بزرگى به دست داشتند . به قله نرفتند گويا دماوند بروند .