قهرمان ميرزا عين السلطنه

755

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

طويله بردند دفن كردند ، سنگ علامتى گذاشتند . در اين مدت تمام را خانهء حضرت و الا بود و به اندازهء خودش كشيك هم مىكشيد . دو عقدكنان عصر خانهء ميرزا رضا قلى خان به عقدكنان دعوت داشتم . دخترش را ميرزا على خان برادر معين دفتر براى پسرش عقد مىكند . اطاقها كوچك [ بود و ] جمعيت تفرشيها بىاندازه و هوا به شدت گرم . معتضد السلطنه بود . خانهء صدراعظم هم عقدكنان بود . دختر صدراعظم را جهت اعتصام السلطنه پسر معير الممالك عقد كردند . اغلبى هر دو جا دعوت داشتند . اين خانهء شهر ميرزا رضا قلى خان است در خيابان اميريه . پنجاه هزار ذرع باغ و عمارت دارد . « دلمهء » معمول را هم ندادند . با اين جمعيت خيلى سخت هم بود . پول زرد هم كه خيلى گران است . الان ده فرنگى است در حياط روى تخت نشسته‌ام . هوا بد نيست . . . عبد الباقى ارباب دوشنبه 23 - سه روز است هرچه كرديم فرج الله خان پول نمىدهد . براى مخارج آب گرم لازم است و مشكل بتوان از آن سخت دورانديش پول گرفت . هوا گرم شد اما شبها خوب است . اطاق تولوى خان بوديم ، آقاى عماد السلطنه هم آمد . آقاى عبد الباقى ارباب شب چهارشنبه عروسى دعوت كرده است . حضرت و الا شمران تشريف دارند . اعليحضرت صبح زود سلطنت‌آباد ييلاق تشريف بردند . بعد از ناهار در زيرزمين تمام به صحبت گذشته . آقاى عماد السلطنه نگذاشتند خواب كنيم . عصر مدتى به صحبت ميرزا ابراهيم گذشت . بعد سوار شده به سمت شمران رفتيم . خان سرتيپ نجار استاد يوسف نجار كه حالا سرتيپ است در جلوى ما سوار اسب كهر بسيار خوبى بود . عصائى به دست گرفته ، لباس نظام پوشيده ، جلودارى در جلو در كمال نزاكت مىرفت . قراول و پليس هم سلام نظامى مىدادند . اغلب را از شدت تكبر جواب نمىداد . به اين شكل مىرفت . اين روزها نجارى را كنار گذاشته سرتيپ شده است . همه كس خان سرتيپ ، خان سرتيپ مىگويد . به آن شكوه كه او مىرفت سرتيپى كم است ، همه كس گمان سردارى مىكرد . بخارى اطاقهاى شمران و خيلى از ميز و صندليهاى خانهء حضرت و الا كار اوست و خيلى خوب استادى بود . غروب منزل آمدم . رضا بيك را گفتم صبح هرقسم هست فرج الله خان را خانهء حضرت و الا حاضر كند بلكه كارى بكنم و زودتر از آن كار پرزحمت خلاص شويم . تحصن آجودانباشى آجودانباشى هنوز از بست بيرون نيامده . فوج افشار را مىخواهد . فخر الملك هم متصل در دوندگى است اما مشكل كارى بكند . هردو پرزور [ ند ] . آجودانباشى