قهرمان ميرزا عين السلطنه

75

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

باغبانى مىكنند . مختصر زنهاشان خيلى كار مىكنند . خيلى محمد با اين زن صحبت كرد . من مىخنديدم . همهء حرف براى آب ده بود كه قبلهء عالم درست كند . قبلهء عالم شاهزاده جانم را مىگفتند . خشك‌چال و توان دو ده‌اند نزديك هم . هيچ فاصله ندارند . خوب ده پرجمعيتى است . خيلى ماشاء الله رعيت دارد . از ده تا به امامزاده به قدر از گازرخانى است تا به قلعهء حسن . اينجا هم سربالائى است . اسم امامزاده سپهسالار است ، بالاى كوه ميان دو سنگ بزرگ . متولى آن امامزاده عقب بود . سربالائى بود نمىتوانست بيايد . يك رعيت جلو بود . متولى گفت من به تو نگفتم يك مال براى من درست كن . من نگفتم من هنر ندارم . اينجا هركس سربالائى نتواند برود هنر ندارد . رسيديم به امامزاده . يك شكاف سنگى بود كه آدم بزرگ نمىتوانست برود . دو سه هندوانه از چوب بود . آقا جمشيد گفت اينها چيست . گفت اينها هندوانه بود و خربوزه . وقتى كه حضرت غائب شدند اينها سنگ و چوب شده است . جور نان جو از سنگ بود . حضرت هم غائب بود معلوم نبود كه كجاست . زيارت رفتيم كرديم . امروز دو كلمه ياد گرفتم . يكى آنكه مىخواستند بگويند تعظيم كنيد مىگفتند كه « سربريد » . يكى مىخواست چراغ روشن كند كبريت فرنگى مىخواست مىگفت يك فرنگ بدهيد . اين دو كلمه را ياد گرفتم : فرنگ و « سربريد » . از آنجا آمديم . زنها بالاى پشت‌بامها ايستاده بودند و تماشا مىكردند . به هر دهى كه مىرسيم زنها مىآيند تماشا . خيال مىكنند كه ما غير آدم هستيم . از آن‌جا گذشتيم . از آن بالاى امامزاده كه تماشا مىكردى مه چنان روى دره و كوهها را گرفته بود مثل دريا . هيچ زمين را آدم نمىديد . همه مه بود سفيد . خيلى تماشا داشت . از آنجا آمديم ، دو كلاغ سياه كه حلال هستند نشسته بودند . من پياده شدم يك تير انداختم كلاغ را زدم ، اما زنده بود . هر كارى كردم كه بلكه بگيرم نتوانستم . جلو مىرفتم دستم را كه دراز مىكردم گاز مىگرفت . در اين وقت ابو القاسم رسيد آمد . آن هم خيلى دويد تا گرفت . بستم به پشت محمد . هركه دستش را مىبرد جلو گاز مىگرفت . آمديم تا رسيديم به يك سرپائينى بدى . بقدرى سرپائينى آمديم كه همه پشت و پاهامان درد گرفت . در آنجا همه مه‌ها رفته بودند . خيلى راه آمديم تا رسيديم به اندج‌رود . اندج اسم ده است ، رود هم اسم رودخانه از آن جهت اسم ده اندج‌رود است . آنجا برنج‌كارى را ديدم . دهات دم رودخانه برنج‌كارى دارند . از آنجا گذشتيم يك قمرى از ميان گندمها برخاست رفت در سر درخت . من رفتم بلند شد . يك تير در هوا انداختم نخورد . من عقب ماندم . ديدم ابو القاسم صدا مىكند . رفتيم تا رسيديم به حضرت و الا . رعيتهاى كوچنان جلو آمده بودند . آمديم به ده كوچنان . هنوز بارها نرسيده بودند . بارها از راه رودخانه آمده بودند ، ما از راه كوه ، امروز خيلى سرپائينى بود . در كوچنان يك آفتاب‌گردان زدند . از جلو آفتاب‌گردان و از جلوى ده يك رودخانهء بسيار بزرگى مىرود . اين رودخانهء كوچنان با رودخانهء اندج‌رود با رودخانه‌اى كه از دم بوكان و شترخان مىگذرد و يكى از دم ده آوه مىگذرد و يكى مال حسن جون كه از دم ده كوله مىگذرد و يكى مال شاهرود كه در طالقان است با مال خمسه و طارم مىروند به گيلان و رودخانه‌هاى آنجا