قهرمان ميرزا عين السلطنه

74

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

چه بنويسم . حضرت و الا فرمودند آن سنگ را بزن . چنان آن سنگ را زد كه سنگ خورد شد . با اين تفنگ خيلى است . حضرت و الا فرمودند كه بروند كبك بزنند . آنها رفتند . جز اين پياده‌ها ديگر هيچ‌كس نمىتواند از اين كوهها بالا برود . ماها كه نمىتوانيم برويم . اسب هم نمىرود . اين است كه شكار نمىشود . بارى خيلى در آنجا گردش كرديم . بعد مراجعت كرديم . من و محمد هرچه گرديديم كه آن كبك و فره‌ها را [ پيدا كنيم ] نكرديم . آمديم به گازرخانى باز هم مه بود . اين پرىشهراها از صبح تا غروب مىخوانند . خيلى خوب مىخوانند . بعد از يك ساعت ناهار را آوردند . ناهار را خورديم . بعد از ناهار من خوابيدم . بعد از خواب يك قدرى آلبالو خوردم با بستنى آبليمو . آن وقت رفتم گردش . پيش از ناهار چون روز آخر بود گفتم كه يك پرىشهرا بزنم . مىگشتم كه يك‌بار يك كلاغ آمد از سر من گذشت . دوباره برگشت . خيلى هم دور بود كه تفنگ را راست كردم . تير كه خالى شد از بالا معلق خورد . نزديك حضرت و الا به زمين خورد . كلاغ بسيار بزرگى بود . بسيار خوب زدم كه هيچ وقت اين‌طور نزدم . با ابو القاسم رفتم گردش ، باز چيزى ديده نشد . غروب برگشتيم . شب يك قدرى مشق [ كردم ] و كتاب انگليسى خواندم . شام آوردند . شام را خورديم . بعد ساعت سه خوابيدم . امشب نصر الله خان ناظر اينجا خوابيده بود . اين منزل بسيار منزل خوبى است . هم درخت دارد ، هم آب خوب . يك گلوله توپى از ده گازرخانى آوردند كه به قدر يك هندوانهء دومنى بىاغراق بود . مىگويند كه مال قلعه حسن است . اما حضرت و الا مىفرمايند كه آن وقت توپ نبوده . رعيتها مىگفتند كه از اينها ده دوازده‌تا بوده است . روز چهارشنبه 4 شهر شوال - صبح زود بيدار شدم . بقدرى سرد و مه بود كه به حساب برنمىآيد . مه تا توى چادرها را گرفته بود . روى هم‌ديگر خوابيده بود . چنان بود كه ديروز پيش اين هيچ بود . يك و نيم به دسته مانده سوار شديم به طرف كوچنان روانه شديم . من پالتو پوشيده بودم ، از بس كه سرد بود . سربالايى بدى بود . در الموت زيادتر از همه چيز كوه است . هر روز كه سوار مىشويم هرچه مىرويم كوه است . كوه الموت تمام‌شدنى نيست . حضرت و الا به من فرمودند كه برو آن بغله . من با محمد رفتم آن بغله . حضرت و الا هم آن يكى بغله تشريف بردند . ما هيچ كبك نديديم . اما حضرت و الا ديده بودند . از بس كه سخت است . اگر در جاده و قدرى كنار جاده كبك آمد مىتوان زد و الا خير . قريب يك فرسنگ كه آمديم رسيديم به ده توان [ و ] خشك‌چال . من و محمد جلو رفتيم رسيديم به ده . در دم يك باغ ايستاديم . يك زن يك بيل دوشش بود مىرفت آبيارى بكند . محمد گفت اين امامزاده راهش كدام طرف است ؟ گفت از آن طرف . بعد من گفتم يك قدرى بايستيم تا حضرت و الا برسد . بعد زن گفت اين قبلهء عالم كى مىآيد اينجا . محمد گفت الان مىآيد . اين هم قبلهء عالم است . گفت خدا تيغش را برا كند ، عمرش را طولانى كند . اين ده همه چيزش خوب است مگر يك آبى ندارد كه كفاف كند . اگر قبلهء عالم يك آبى براى اين ده درست مىكرد اين ده ديگر بسيار خوب مىشد . حالا دعاگو هستيم اما آن وقت زيادتر دعاگو مىشويم . زنهاى الموت از مردهاشان زيادتر كار مىكنند . ورك مىكنند ، آبيارى مىكنند ،