قهرمان ميرزا عين السلطنه

73

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

نمىشود رفت . اينجاها هم اسب نمىتواند گذر كند . آخر چيزى شكار نشد . نزديك منزل من يك تير به كلاغ انداختم آن هم نخورد . حضرت و الا اسب شيدا را سوار بودند . من كرهء قزل را سوار بودم . آمديم منزل . پيش از ناهار حضرت و الا يك كلاغ زدند افتاده بود آنجا . تفنگ من هم گلوله پر بود كلاغ را نشان كردم مهر خود كلاغ را زدم . حضرت و الا كه تشريف بردند من رفتم كه ببينم كجاى كلاغ خورده است ، سراشيب بود پايم در رفت معلق شدم . پايم خورد به سنگ ، چنان درد گرفت كه از حال رفتم . وقتى كه به حال آمدم [ از ] عرق خيس شده بودم و تشنه . محمد تقى رفت آب بياورد من با رخت توى گندم خوابيدم تا آب آورد . يك جام آب سركشيدم . بعد الحمد لله پايم عيبى نكرده بود . روزها با ابو القاسم مشق مىكنم . دو ساعت از شب گذشته است كه در چادر نشسته‌ام اين را مىنويسم . هيچ كس نيست اينجا . همه تازيها سلامت هستند ، اما پايشان درد مىكند . هرروز و هرشب شير به آنان مىخورانند ، و السلام . قهرمان قاجار . سنهء 1303 صبح روز سه‌شنبه 3 شهر شوال المكرم - يك از دسته گذشته سوار شديم به طرف قلعهء حسن صباح روانه شديم . از گازرخانى تا به قلعهء حسن يك ميدان اسب است ، اما همه سربالائى است . من اسب كرنگ گلگون را سوار بودم . خيلى سخت شده است . حضرت و الا اسب شيدا را سوار بودند . امروز خيلى مه بود كه از پائين كسى قلعهء حسن را نمىبيند تا رسيديم به بالا . اين اول بنايش بوده ، بعد حسن آمده بود و ساخته است . معلوم است كه اول بنا بوده است . اگر امروز آفتاب بود خيلى در آن بالا بد بود . يك‌بار چنان مه گرفت كه هيچ كس همديگر را نمىديد . قلعه بالاى سنگ بسيار بزرگى است . از اين ور كوه تا آن ور همه اطاق و طويله و جاهاى ديگر بوده است . شش هفت حوض داشت كه بعضى از آنها آب داشتند و بعضى آب كم داشتند و در آنجا سنگهاى يك پارچه بود . هر سنگى سى ذرع بيست ذرع كمتر نبود و دو سه مو بود در آنجا . پائين قلعه يك جوى مىآمد اما آب نداشت . آن موها در توى آن جوى بودند ، همه سبز گويا انگور هم داشت . راه عبور نبود كه برويم تماشا كنيم . قلعهء بزرگى است . همه آجركارى و سنگ‌كارى بود . بعضى جاها سوراخى بود ، گويا براى اين بوده است كه از آن زير سنگ بيندازند . چيزهاى غريب داشت ، به قلم نميتوان نوشت . در گردش بوديم كه يك بار يك كبك با شش هفت فره بلند شدند . فره‌ها نمىتوانستند بروند . تفنگ نه دست حضرت و الا بود نه دست من . فره‌ها از اينجا بلند مىشدند آنجا مىافتادند . تا تفنگ را من گرفتم از بالاى قلعه بعضى پريدند . بعضى افتادند پائين . من تا امروز بوتهء زيره نديده بودم و امروز ديدم . در قلعهء حسن و اطراف آن كوه زيره بسيار دارد . يك قدرى زيره از قلعهء حسن گرفتند . بوتهء كوچكى دارد . خيلى زيره در آنجا بود . خيلى در آن قلعه گرديديم . كبكها كه از آنجا بلند شدند آمدند پائين . محمد جلودار يك كبك بزرگ ديد در بالاى سنگ نشسته است . يك تير خالى كردم كه از آن بالا غلت خورد آمد پائين . ديگر پيدا نشد . بعد دو شكارچى يكى اسمش حيدر بود و ديگرى يادم نيست يك تفنگ داشت هيچ قنداق نداشت . يك تفنگى بود كه