قهرمان ميرزا عين السلطنه
70
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
و الا ، من ، آقا حسين ، فرج الله خان ، ابو القاسم ، جهانگير پياده از آنجائى كه ديروز من و نظر رفته بوديم هيچ كبك بلند نشد . از آنجا گذشتيم راه آمده دو كبك از دور بلند شد . خيلى كه رفتيم به دم دره رسيديم . جائى است كه كبك بلند شود . نه پياده نه سواره ميتوان رفت . دو سه كبك بلند شد رفتند آن بغله . حضرت و الا پياده شدند يك تير روى هوا انداختند نخورد . من و جهانگير پياده رفتيم . خيلى رفتيم پنج كبك بلند شد شكار نشد . اسبها را سوار شديم از بالاى پشته آمديم چيزى شكار نشد . يعنى كبك بلند شد اما راه رفتن عقب كبك نبود كه شكار كنيم . يك قدرى پاى آدم رد ميشد تا پائين دره مىرفت . آمديم منزل . يك مارگير آمده بود به ما دم داد . بعد عصر نظر نماز ميكرد يك بار يك مار خاكسترى از روى پاى نظر رد شد . نظر نماز را شكست آمد گفت مار . مارگير خدمت شاهزاده جانم بودند با نوكرها . من هم تماشا ميكردم . هى دست مىزد به مار تا گرفت . مار كوچكى بود . در توى چادر من بود . يك طوق سياه گردنش بود . رنگ قدش خاكسترى بود ولى طوقش سياه بود . آورد خدمت حضرت و الا . خيلى تماشا داشت . اگر نظر نبود شب در چادر اعتبار نداشت . غروب يك قدرى گردش كرديم . الان در چادر نشستهام . نظر هم هست . جاى آقا داداشم و تولوى خان خالى است . فردا شب هم در آوه هستيم . انشاء الله پسفردا مىرويم به گازرخانى . چنين معلوم شد كه مرديكه مارگير نقشى زده مار را دم چادر من انداخته بود و آمده بود خدمت حضرت و الا . خيلى غريب است الموتى به اين ظالمى . در اين كوهها اين درختها بود كه در طهران هيچ نيست . كهرى ، شيرخشت ، گردو ، زرشگ ، اورس درختى مثل كاج ، بيد ، گل زرد . روز شنبه سلخ شهر شوال المكرم - صبح سوار اسب شيدا شدم به عزم شكار خرس . شش هفت نفر پيادهء الموتى با جهانبخش خان شكارچى با دو برادرش روانه شديم . از راه بسيار بدى ما را بردند . از يك كوه كه گذشتيم ديگر اسب نمىتوانست برود . همه پياده شدند . ماشاء الله ، چنان پيادهها مىرفتند كه چه بنويسم . مثل بزند . مثل بز مىرفتند . قريب يك ساعت پياده رفتيم تا به آنجا رسيديم كه پياده زوركى مىرفت . جائى بود كه يك وجب راه بود . اين ور و آن ور همه سنگ . ميان سنگ پيادهها آمدند . هر اسب را شش هفت نفر مىگرفتند تا از آنجا مىبردند . نزديك بالا بود كه اسب شيدا از آن بالا معلق شود كه گرفتند . بدتر از همه سرپائينى بود . به قريب دو ساعت آنجا معطل شديم تا اسبها با آبدارى آمدند از آنجا رفتيم . پياده پخش شدند . هرجا غارى بود گرديدند . ما ميان تپه مىرفتيم هيچ پيدا نشد . در همانجا افتاديم ناهار خورديم . بقدرى ملخ بود كه اگر آدم يك ساعت آنجا مىخوابيد همه او را مىخوردند . جور ديگرى بود كه من هيچجا اينطور ملخ نديدم . خودشان را مىخوردند . هرچه در ميان علف مىانداختيم مىخوردند . ناهار را خورديم . بعد از ناهار سوار شديم . هيچ خرس پيدا نشد . آمديم به قريهء آوه . چهار ساعت از دسته گذشته وارد منزل شديم . بعد من خوابيدم . سه به غروب مانده بيدار شدم با حضرت و الا پياده گردش كرديم . چهار كبك از دور بلند شد مراجعت كرديم . من با نظر و محمد جلودار باز رفتيم به