قهرمان ميرزا عين السلطنه

71

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

گردش . دو كبك از آن بغله بلند شد ، دو كبك هم نشسته بودند . تفنگ نمىرسيد . راه ميرفتند ، ميخواندند . آخر بلند شدند . مراجعت كرديم به منزل . الان دو از شب رفته است كه در چادر نشسته‌ام . ناظر به ابو القاسم مىگويد يك عريضه براى سركار آقا داداشم بنويس . ناظر ميگويد ابو القاسم اين درست نيست . داد و بيداد راه انداخته‌اند . خيلى تماشا دارد . ماه امشب ديده شد ، خيلى هم خوب . محمد تقى امروز نبود . همه را خوابيده بود تا ما آمديم . زياده و السلام . يوم يكشنبه غرهء شهر شوال - صبح من خوابيده بودم يك بار ديدم نظر آمد مرا بيدار مىكند . گفتم چه چيز است . گفت كه يك خرس با دو بچه را پياده‌ها خوابانيده‌اند . من به طمع افتادم بيدار شدم . ديدم حضرت و الا نزديك است كه سوار شوند . تند رختهايم را پوشيدم . كيسهء كمرم را بستم رفتم سوار شدم . حضرت و الا تشريف آوردند . به تندى هرچه تمام‌تر رفتيم تا رسيديم به آنجا . در سر سنگ ايستادم . من ، عليمردان ، جعفر قلى ، آقا حسين ، حضرت و الا ، ابو القاسم ، آقا جمشيد حاضر شديم كه تا خرس درآيد بزنيم . هرچند گرديدند پيدا نكردند . تا فرج الله خان و جهانبخش خان رسيدند . جهانبخش خان گفت رفتند ورك آوردند در توى غارها آتش زدند كه دود برود ميان غار خرس درآيد . مختصر هركارى كردند درنيامد . يا در ميان غار بود درنمىآمد ، يا رفته بود آنها نديده بودند ، يا آنجا بود درنمىآمد . قريب دو ساعت آنجا بوديم درنيامد . اما پياده‌ها ديده بودند . در اين شكى نبود . از آنجا رفتيم به مدان ناهار در باغ يك پيرزن خورديم . در الموت رسم است كه اين ورك‌چينها وقتى كه مىروند در كوه ورك بچينند وقت برگشتن چوبى سوار مىشوند و ورك را دوش مىگيرند و از سرپائينى سرازير مىشوند و خيلى زود مىآيند . تعريف اين را شنيده بودم . حضرت و الا فرمودند به فرج الله خان كه بگو يكى از اين رعيتهاى مدان اين‌طور بكنند . رفت و گفت . يك جوانكى رفت و ورك در همان بالاى كوه چيد و با يك خر بود و آنجا هم خيلى سرپائينى بود و چوب را سوار شد و به تندى هرچه تمام‌تر پائين آمد . آن بار را پشتى خود مىكرد و چوب را سوار شده بود و تك چوب به زمين مىسائيد و پاهايش را بسيار تند به زمين مىزد و از سر يك كوه به دو دقيقه پائين آمد . خيلى غريب است . نه اين يك نفر اين كار را مىكند همه اين كار را مىكنند و الا دو ساعت از آن بالاى كوه به پائين بيايند كه خيلى طول مىكشد ، اگر اين‌طور نكنند دوبار ورك از صبح تا غروب مىآورند . اين‌طور ده بار هم مىتوانند بياورند . اين اسب اينهاست . بعد از ناهار باز مىخواستيم برويم به آوه بعد حضرت و الا فرمودند كه خير بروند بنه را بياورند و ببرند به گازرخانى . رفتند بنه را آوردند و بردند به گازرخانى . ما هم سوار شديم رفتيم . تا رسيديم به ده مدان . رعاياى مدان آمدند جلو . قاسم بك ريش‌سفيد اين ده است . همه خانه‌هاشان روى بامشان چهارچوب زده بودند از دست پشه . بالاى آنها مىخوابند . دهات رودخانه خيلى پشه و مگس دارد . از آنجا گذشتيم به رودخانه رسيديم . آنجا بقدرى مگس بود كه آدم را مىخواستند بخورند . يك قدرى رفتيم تا رسيديم به ده هرانك . آنجا هم آمده بودند جلو . حاجى داود ريش‌سفيد آنجا بود . يك بره پيشكش