قهرمان ميرزا عين السلطنه
691
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
بيش از اين چه بنويسم شكر بايد كرد . عروسهاى ركن الدوله سهشنبه نهم شعبان - كاغذجات زيادى براى عتبات عاليات نوشته خانهء حضرت و الا فرستادم . هنوز از آنها كاغذى نرسيده . بعد از ناهار خانهء عزيز الدوله رفتم . تاج الدين ميرزا خواب بود . خدمت خانم رفته روزنامهء « پالمال » كه جلد كرده آنجا فرستاده بودم تماشا كنند [ بگيرم ] . فرمودند از آسمان ترا مىخواستم به زمين گيرم افتادى . برويم اشكال روزنامه را حالى كن . كتاب به آن بزرگى را از سر تا ته ورق زده دو ساعت و نيم طول كشيد تمام را با شرح و بسط عرض كردم . خيلى دوست دارند و هميشه روزنامه و كتاب مىفرستم تماشا مىكنند . مىفرمودند ركن الدوله براى رضا قلى ميرزا و محمود ميرزا ، دختر عبد الحسين خان كفرى ناصر السلطنه را و دختر آقا سردار را كه از « پرنسس » مشهور معروف است گرفته خيلى تكذيب كرد . مىفرمودند مگر دختر قحط بود كه بايد دختر عبد الحسين خان كه آن هم از صيغه است بگيرد . دختر ارمنى و يهودى را مىگرفت بهتر از دختر اين بىدين كفرى بود . دختر آقا سردار چه قابليت پسر او را دارد كه . . . و پدرش از مردمان بىمعنى طهران است . حقيقت ابدا سزاوار شأن ركن الدوله نبود كه اين دو دختر را از دو خانهء بىمعنى بگيرد . يكى اينطور بىدين و مشهور به كفرى ديگرى نانجيبتر و پستتر . اين كارها را عيال نظام الملك مرحوم كه حال در خانهء ركن الدوله است گمانم كرده باشد . چون عبد الحسين خان برادر او و « پرنسس » از اقوام نزديك اوست . اسم « پرنسس » را نمىدانم . دختر اكبر ميرزاى پسر حاجى عموى مرحوم است . خوشگل بوده و فرنگىمآب . رندان شهر اسمش را « پرنسس » گذاشتهاند و به همين اسم شهرت دارد . بعد بيرون آمده تا غروب با تاج الدين ميرزا صحبت و تخته بازى كرديم . چهارشنبه دهم - ديشب را خانهء حضرت و الا بودم . صبح محمد عكسها را آورد . عكس نزهت به اعلى درجه خوب افتاده بود . مثل عكسهاى خوب فرنگستان و خيلى تعجب است بچه اينطور بيفتد . الان سيزده ماه و نوزده روز دارد . عكس من و سليمان - ميرزا بد نبود . دنكيشوت ديشب تمامش صحبت « دون كيشوت » بود . حقيقت حكايتى بهتر و خندهدارتر از اين نيست . اول رمان دنيا است . ترجمهء آنكه آنقدر شيرين باشد نمىدانم اصل آن چه خواهد بود . حقيقت شايسته است زبان اسپانيولى را فقط محض خواندن اين كتاب انسان تحصيل كند . هزار آفرين به آن نويسنده . بارى تا عصر آنجا بودم غروب منزل آمدم . از بيكارى خسته شدم . خداوند حضرات را زودتر برساند . اقلا روزها مشغول بوديم سنخيت بود .