قهرمان ميرزا عين السلطنه

67

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

ورود به طالقان و الموت صبح چهارشنبه 27 رمضان - سوار اسب شيدا شدم . به طرف كوله « 1 » روانه شديم . امروز ميگويند راه بدى دارد . همه كوه است . نايب الحكومهء پشند قريب نيم ميدان آمد . بعد حضرت و الا مرخص فرمودند . همه راه كوه بود . اسب خوب نمىتوانست درست بيايد . بسيار كوه سختى بود . قريب دو سه جا پياده شديم تا رسيديم به بنه . از بنه رد شديم . دم يك گردنه رسيديم . اسم اين گردنه را پرسيديم هريكى چيزى گفتند . معلوم نشد ، مجهول ماند . خيلى سيب از اين دهات مىآوردند . قدرى كه رفتيم قريب يك فرسنگ دو زاغچه نشسته بودند روى كوه . من از اسب پياده شدم . اسب را دست ابو القاسم دادم . به تير اول زدم . يك قدرى پائين دره نشستم . اسب من هى ميخواست آب بخورد آب دادم . بعد سوار شديم يك راه پائين بود يك راه بالا . ما راه بالا را گرفتيم نگو راه بالا سخت‌تر بود . راه پائين به پشندك ميرفت . راه بالا نمىآمد . خيلى كه رفتيم سر يك گردنه رسيديم كه شش هفت ده نمايان بود كه زراعت نمايان بود . اسم اين گردنه معلوم نشد . ما آن جائى كه از پائين كوه تا بالا همه زراعت بود چپه دره گفتند . آمديم به ميناوند . دو زاغچه نشسته بودند . من يك تير روى زمين و يك تير روى هوا انداختم نخورد . بلدرچين زيادى صدا مىكرد . هرچه گرديديم پيدا نشد . ناهار را خورديم . يك بره رعيتهاى ميناوند آوردند . برهء خوبى بود . از آنجا سوار شديم . ده خوب آبادى بود . يك قدرى كه آمديم جاهاى بدى بود . خيلى جا پياده شديم . بعد به ده شهرك رسيديم . ده خوبى بود . رعيتها جلو آمده بودند . خيلى زراعت داشت . معلوم شد كه بنه از راه دره آمده بودند . آنجا بنه را ديديم . تازيها عقب مانده بودند . محمد عقب ماند از عقب آورد و رسيديم به رودخانهء شاهرود . خيلى آب بود . اسبها را آب داديم . من آمدم بروم سرم گيج خورد نرفتم . يك پل بىمعنى داشت . دو سه تا تخته بود با دو سه تير . من جرئت نكردم بروم . پياده شدم از روى پل گذشتم . تازى روس و بزك را « مرس » كرده بودند . باقى ديگر از عقب مىآمدند . روس كوچك خسته شده بود . رسيديم به كوله كه منزلگاه بود . دو كوله هست : يكى كولهء بالا يكى پائين . ما كولهء پائين افتاده بوديم . چادرها را زدند . يك رودخانهء حسن جون كه اسم دره است از جلو چادر مىرفت . اسم دره حسن جون است . اسم رودخانه را هم ميگويند . هفت به غروب مانده وارد كوله شديم . تا چادرها را زدند يك ساعت شد . ساعت شش رفتيم خوابيديم . دو و نيم به غروب مانده نظر آمد مرا بيدار كرد . براى حضرت و الا گيلاس آورده بودند . يك كاسه براى من آوردند . بيدار شدم خوردم . بسيار گيلاس خوب و تعريفى بود . خيلى درشت بود . بعد با نظر رفتيم گردش . رسيديم به دو سه درخت گيلاس . درختهاى گيلاسى بود كه به قدر درخت گردو بود . يك زنى نشسته بود . نظر رفت كه اين گيلاس را ما بخوريم حلال است . گفت خير ! پول بدهيد ، آن وقت حلال است و الا خير حرام است . از آنجا گذشتيم . بالاتر رفتيم ، به دو سه دختر و يك پسر رسيديم [ كه ] توت

--> ( 1 ) - امروزه كولج ضبط مىشود .