قهرمان ميرزا عين السلطنه

68

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

مىچيدند براى افطار . رفتيم بالاتر يك‌بار دو خرگوش بلند شد . من گفتم نظر بنشين . خرگوشها رفتند . در اين وقت دو قمرى آمد بالاى درخت نشست . من گفتم كه خرگوش بهتر از قمرى است . هرچه گردش كرديم نه خرگوش پيدا شد نه قمرى . هرچه گردش كرديم هيچ كدام را پيدا نكرديم . آمده به حضرت و الا عرض كرديم . يك به غروب مانده با حضرت و الا و محمد تقى و ابو القاسم باز هرچه گردش كرديم پيدا نكرديم . برگشتيم آمديم توى چادر . الان بعد از شام است . ناظر نشسته حرف مىزند . ابو القاسم با ناظر گفتگو مىكند . محمد تقى جا مىاندازد . امشب خيلى سرد است . خيلى خوب هوائى است . جا به اين خوبى هيچ كس ندارد . يك رودخانه جلوى چادر . اين هوا خيلى خوب است . به تعريف برنمىآيد . هنوز زردآلو ، آلبالو ، سيب اينجا نرسيده است . تازه غوره از گل درنيامده است . خيار تازه درآمده ، گل هنوز نكرده . امروز نايب طالقان گل سرخ آورد . خيلى غريب است . طهران چند وقت است تمام شده است . زياده و السلام . سنهء 1303 . يوم پنجشنبه 28 رمضان المبارك - صبح نيم ساعت از آفتاب گذشته سوار شديم . نايب طالقان همراه بود . يك اسب كرنگ شرورى سوار بود . يك گردنهء بسيار بدى بود . خيلى به سختى گذشتيم . هوا مه بود . من جلو بودم . يك فرسنگ كه رفتيم رعيتهاى دنبليد جلو آمده بودند . يك قدرى كه رفتيم رسيديم به ده . ده بسيار خوبى بود . خانه‌هاى خوب سفيدكارى بزرگ [ داشت ] . آنجا هم خيلى گردنهء بدى بود . اسمش جيرمال‌خانى بود . بقدرى سخت بود كه چه بنويسم . با وجودى كه رعيت رفته بود راه را درست كرده بود به اين سختى بود . من تا حال گردنهء به اين سختى نديده بودم . از آنجا كه گذشتيم گردنهء مال‌خانى بود . آنجا از اينجا سخت‌تر ، يكى از يكى بدتر . اين گردنه از همه بزرگ‌تر بود . دو سه جا پياده شده . يك كبك از روى سنگ بلند شد رفت . در توى جاده كبك پيدا نشد . يك دفعه پياده شدم پايم سر خورد خوردم زمين . همه كوه بود . يك جائى رسيديم كه آدم زوركى مىرفت تا برسد به اسب . مثل پله‌كان بود . در اينجا بسيار از اين‌جور علف‌ها بود : الهو ، كنگر ، علف گرز ، علف كما ، ريواس ، بقدرى از اين جور علف بود كه حساب نداشت ، بخصوص كنگر . رعيتها از آنها مىچيدند . بسيار رعيت بود . خيلى كه رفتم از اين راه به دو سه چادر ايليات نمايان بود با گوسفند فراوان . وقتى كه رسيديم اينها از ده دنبليد بودند . دوغ خواستيم . گفتند ماست داريم . دوغ نداريم ، ماست آورد خورديم . از آنجا گذشتيم . به يك چشمه رسيديم . اسم خوبى داشت . نگار چشمه اسمش بود . در آنجا پياده شديم . آفتاب‌گردان را زدند . در چشمه نشستيم . بقدرى آبش خنك بود كه چه بنويسم . پائين‌تر يك چشمهء ديگر بود . حضرت و الا فرمودند كه هركه پنج دقيقه دستش را در اين آب گذاشت ؟ من و ابو القاسم با عليمردان بوديم ، دو دقيقه نتوانستيم بگذاريم . بعد بالا رفتيم . ناظر آمد نتوانست بگذارد . آقا جمشيد گذاشت . خيلى غريب بود . ناهار را خورديم . بعد از ناهار آخوند ملا ميرزا محمد با كدخدايان با ميرزا حسين و جهانگير آمدند . بعد سوار شديم رفتيم . خيلى كه رفتيم به سر گردنهء مال‌خانى رسيديم . از آنجا حد خاك الموت است با طالقان .