قهرمان ميرزا عين السلطنه
66
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
روز سهشنبه 26 رمضان - صبح بقدرى سرد بود كه چه بنويسم . باد مىآمد خيلى سرد بود . من را بيدار كردند . دست نماز گرفتم نماز كردم . رختهايم را پوشيدم . آفتاب نزديك زدن بود كه سوار شديم . از كرج كه گذشتيم آفتاب زد . خيلى سرد بود . كمكم يك فرسنگ كه آمديم به مهمانخانهء حصارك رسيديم . از آنجا رد شديم . در توى حاصل من گردش ميكردم . ديدم صداى بلدرچين مىآيد . عقب صدا رفتم هى گرديدم يكبار بلند شد رفت جاى ديگر افتاد . عقب اين بلدرچين مىرفتم از حضرت و الا دور افتادم . من بودم [ و ] محمد جلودار . بلدرچينها را گم كرديم . عقب حضرت و الا رفتيم . ما نبوديم يك خرگوش از زير پاى اسب حضرت و الا در رفت و دست و پاى حضرت و الا را گرفت . نشد تير بيندازند . يك قدرى كه رفتيم دو باقرىقرا بلند شد . باز نشست . من رفتم يك تير در زمين و يك تير در هوا [ زدم ] هيچكدام نخورد . يك قدرى كه رفتم باز هم باقرىقرا بلند شد نشست . ناظر رفت بلند شدند . سر سوارى يك تير خالى كرد نخورد . باز راه آمديم . من ، آقا حسين ، محمد عقب مانده بوديم . باز باقرىقرا نشسته بود . من پياده شدم باز دو تير انداختم نخورد . يكى ديگر نشسته بود ، محمد ديده بود هر كارى كرد كه من ببينم نديدم . بلند شد رفت . ديگر چيزى ديده نشد تا رسيديم به كردان . آنجا يك ده كوچك بود . امامزادهاى داشت اسمش شاهزاده حسين پسر امام زين العابدين و يك خواهر آن . رفتيم زيارت كرديم . يك كاشى بسيار خوبى داشت . تاريخ آن امامزاده به آن بود . هفتصد و ده سال بود . ديگر نمىدانم راست هست يا دروغ . سنگهاى قديم بود . به قدر صد درخت توت در آن ده بود ، همه بىدانه . توت هرات كم داشت . رفتند توت آوردند . توت بسيار خوبى بود كه چه بنويسم . از توت شميران بهتر بود . توت خورديم . من رفتم براى حضرت و الا يك قدرى توت بسيار خوب آوردم به چه درشتى . سر ناهار ميل فرمودند . ناهار را خورديم . تا اينجا سه فرسنگ بود . كمى هوا گرم بود . اما از ديروز خيلى بهتر بود . درخت توتهاى كهنى داشت . ديگر چيزى ديده نشد . فردا ميگويند كبك هست . آمديم تا رسيديم به ده پشند كه منزلگاهمان بود . اينجا هم بسيار خوب جائى است . اين باغ كه چادر زدند مال يك آخوندى است . اينجا هم بدجائى نيست . چشمانداز خوبى دارد . شش ساعت و نيم به غروب مانده رسيديم . من در چادر خوابيدم . به نظر گفتم كه دو ساعت به غروب مانده مرا بيدار كن . خواب كه رفتم بعد بيدار شدم . باز آمدم بخوابم مگس نگذاشت . چادر من زير درخت توت است . چادر حضرت و الا جلويش يك جوى آب خوبى ميرود . جوى بزرگى است . بعد از خواب رفتم با نظر گردش . از توى رودخانه رفتم چيزى پيدا نشد . درختهاى كهنى آب انداخته است . خيلى درختهاى بزرگى را از ريشه كنده است . بعد برگشتيم به چادر . خيلى راه آمديم . ليكن چيزى پيدا نشد كه بزنم . اينجا خوب جائى است . الان دو از شب رفته است كه در ميان چادر نشستهام اين را نوشتم . هوا سرد است . پالتو تنم كردم . سر و صورت از دست آفتاب براى هيچ كس باقى نمانده و مال من كه معركه است . دماغ من كه گنده بود حالا از دست جوش گندهتر شده است .